هفته هنر و فرهنگ؛ مرگ فریماه و پانتهآ

- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
هفته دوم تابستان با موفقیت دولت در اعلام آمار موفقیتهای هنری توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی توام شد و نشان از آن داشت که این آمار مانند وعده ارزانی و اعلام فراوانی و نشاط مردمی در آینده نزدیک برآورد میشود. مرگ فریماه فرجامی اولین ستاره سینما پس از انقلاب - به قولی سوفیا لورن ایران ـ در کنار مرگ خودخواسته پانتهآ اقبالزاده مترجم جوان، درگذشت رضا حداد و اسماعیل سلطانیان بازیگر و کارگردان تئاتر در خبرها آمد، گرچه هنوز سخن از فریادی است که هنرجویان دانشگاه هنر را به فغان رسانده و این همه جزیی از برآورد حضور ۲۵ میلیون ایرانی در زمینه فرهنگی است که وزیر دولت ابراهیم رئیسی آن را اعلام داشته است و «درهمه تاریخ بیسابقه» دانسته.
برخی از طنزنویسان گله کردهاند که چرا دولت این قدر فروتن است که آمار موفقیتهای هنری و فرهنگی ایرانیان در مناسبتهای بینالمللی در«برآوردها» جا ندارد و از جمله از ترانهها، صدها نمایش نقاشیها و نمایشهای ایرانیان رانده شده به دور.
نوزدهمین جشنواره نمایش بینالمللی عروسکی تهران-مبارک که قرار بود در هفته پایانی مهر پارسال برگزار شود و به دلیل اعتراضات سراسری برگزار نشد، حالا در آستانه برگزاری است اما بدون شادپیمایی یا کارناوال خیابانی عروسکی. کودکان، بازندگان این وضعیت هستند که معدود فرصتهای شادی همگانی را از دست دادهاند، هنر هم قرار نیست شادمانی کند.
دانشجویان دانشگاه هنرهم با فیلمی سیاه بیش ازهر پیامی به گوشها رسیدهاند.

منبع تصویر، Social Media
نمونه هنری دانشجویان هنر
به نوشته یکی از دانشجویان امروز دانشگاه هنر«زیباترین بخش زندگی هنرمندان جوان امروز، در خانه یا بیرون از سرزمین ساختههای آنهاست به زبان تئاتر یا فیلم، نقاشی یا مجسمه، دانشجویان امروزی دانشگاه هنر، وقتی مورد تجاوز یک مامور قرار گرفتند، از قرار هیچ راهی برای شکایت نداشتند، اینک اگر چنین سرنوشتی برایشان شکل گیرد، قلم برمیدارند یا با تودهای گل مجسمه بیگناهی میسازند یا فیلمهایی گویا و بدون صدا تولید میکنند».

منبع تصویر، Sepehr Mosavi
خون، سنگفرش خیابان
گراناز موسوی شاعر و فیلمساز، نقاشی سپهر موسوی (از نمایشگاه دایمی دانشگاه دیکن ملبورن) را به رگ زده و هوای وطن در ناله اوست. تازهترین شعر وی.
ردِّ رفتن
روی مردودی هوا
جای خالی جناغت
لای آغوش بسته و
زخمهای نبسته
میروی و مژگانت
علاف …
این خلق
تیرهایش را خورده و خونهایش را ریختهست

منبع تصویر، Khan-e-honarmandan
سطل زباله، سند تاریخ
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
نمایشگاه عکس، چیدمان و ویدئو آرت «در برابر فراموشی» که علی پاکزاد کیوریتر آن هست، با نمایش تصویرهای مستند شرایط افغانستان و اوکراین، برپا بود و هست. و در توضیح این نمایشگاه آمده است: «خشونتطلبان، جهان را با کلمه جنگ آراسته تا در هر نقطهای از جهان، سایه ویرانی، مرگ و جراحات ماندگار فرصت زندگی مردم را مبدل به رنجهای همیشگی کند…. هدف ما ثبت این وقایع دردناک بوده که نباید تکرار شوند. تصاویری که به عنوان اسناد تاریخی، تمام قد در برابر فراموشی میایستند…»
همزمان نمایشگاه نقاشیهای جواد قنبرپور نیز در خانه هنرمندان افتتاح شد با عنوان «سطل آشغال» و نمایشگاه عکسهای خوشه شایان با عنوان «روایت سهمگین ترانه حوا». قنبرپور در بخشی از توضیح نمایشگاه «سطل آشغال» نوشته است: «همه این سالها در نقاط مختلف شهر، خیابان، در مسیر خانه، کارگاه، محل کار و هر کجا که میرفتم، سطلهای زباله را میدیدم. بیش از هر چیز دیگری در شهر سطلهای زباله نظرم را به خود جلب میکردند؛ گویی از قبل با آنها آشنا بودم. در سالهای اخیر اما سطلهای زباله چهره دیگری به خود گرفته بودند؛ این بار برایم طبیعت بیجانهایی بودند که کوچکترین نقشی در کنترل چیدمان، ترکیببندی و نور و سایه آنها نداشتم.»
استفاده از سطلهای اشغال که میتواند هم روزها و شبهایی را بیدار کند که کودکان و زنان رو پوشیده، از داخل سطل دنبال خوراک یا پوشاکی میکردند، و هم تصویر کودکانی را زنده میکند که نیمه شبان از سطلهای شهری زباله برمیدارند و در چرخهای خود تا ساعتها میرانند تا این زبالهها از گرسنگی نجاتشان دهد، درست بر همین سطلهاست که جواد قنبرپور روی آن نقش قلم خود مینهد و در نهایت سطل ویران شده را زیر نگاهها میگذارد تا صحنهای تلخ زندگیهایی را نشان دهند. البته سطلهای اشغال چندی است که ماموریت دیگری هم پذیرفته.

منبع تصویر، Tiwal
مردگان بیکفن و دفن
مردگان بیکفن و دفن، یکی از شاهکارهای ژان پل سارتر که نوشته بود: «من فکر میکنم مدتهاست که ما مردهایم. درست از آن وقتی که دیگر کاری از دستمان بر نمیآید.»
نمایشنامه ژان پل سارتر با ترجمه متن پری صابری را نیکا ملک مطیعی کارگردانی کرده و از خرداد روی صحنه بود.
بازیگرانش: سهیل پرهیزکار، حامد سنجرانی، علیرضا عباسی مقدم طرقبه، محمد عبداللهی، فاطمه محمدی (فمل)، امیرپوریا مسعودنیا، نیکا ملک مطیعی، محمدرضا میرحسینی، ابوالفضل نوری.
ایرانیان دور از میهن نمایشهایی چنین روح افزا را نمیبینند اما نگفته همه میدانند که روحوضیهای ساخت سالهای جدید در سراسر شبکههای اجتماعی در دسترس است تا گسترش یابد.
مهدی استرکی نمایش را تحسین کرده و در ستون نظریات سایت تیوال نوشته: لذت بردم از این و اجرای بینظیر با کارگردانی عالی و بازیهای بسیار عالی بازیگران. چیزی که بیشتر از همه نظر را جلب کرد این بود که متنی بسیار قوی داشت و پتانسیل این را که نمایشی تفکر برانگیز از آن و از بازیگران توانمند تئاترمان را ببینیم. پس اگر متنهای قوی داشته باشیم حتما میتوانیم اجراهای زیبا ببینیم و از دیدن آن به واقع لذت ببریم و سالنهای تاتر را پر تماشاگر و تئاتر کشور را پویا نگه داریم به امید آن روز…
امیرحسین ریحانی نوشته است: این گروه درجه یک. نمایش در سبک خودش به نظرم خیلی خوب رسید. قطعا تلاشهای زیادی شده که این اجرا با کیفیت به صحنه برود. قدردانم از شما. بازیگران با توانایی و استعدادشان توانستند آن سختی و آزار روحیه که دیدند را القا کنند. حس درد، حس شکنجه….

منبع تصویر، Social Media
مرگ آن که ستاره بود
اول هفته مرگی رسید که فریماه فرجانی برایش نقشه میکشید و میگفت و آماده بود. سرانجام فرارسید. اما مانع از آن نشد که جامعه هنری و همه کسانی که وی را دیده بودند غمگین و دل افسرده نشوند، همانها که او را ستاره سینمای ایران پس از انقلاب می شناختند؛ باسوفیا لورن و اینگرید برگمن مقایسه میکردند، در عین حال کیست که نداند که او خوش هنگام وارد عرصه هنر نشد.
مرگ فریماه فرجامی در زمانی است که سالها بود دیگر در فیلمی بازی نمیکرد، در بسیاری از محافل هنری و سینمایی هم دیده نمیشد. تا وقتی بزرگداشتی در خانه سینما در سال ۱۳۹۸ برپا شد.
امین تارخ که از قدیمترین دوستان فریماه بود، زمانی به گزارشگر ایسنا گفته بود: «ازهمان دیدار اول او را بازیگر خوشچهره با فیزیکی بسیار مناسب در سینما دیدم که ظهور بازیگری بزرگ را نوید میداد. در فیلمهای «مادر» و «سرب» با او همبازی شدم. فرجامی زمانی در فیلم «سرب» بازی کرد که سینمای ایران با برهوتی از بیبازیگری روبهرو بود. میتوانست تبدیل به ملکه سینمای ایران شود و هر شرطی را برای حضور در یک اثر سینمایی اعمال کند. او سرش را تراشید و گفت زیبایی مهم نیست.»
تارخ تاکید داشت: «اگر بخواهم منتی سر سینما بگذارم باید بگویم فریماه فرجامی حق واقعی خود را از سینما نگرفت و این منت بزرگی روی سینماست. ای کاش او زبان به اعتراض باز میکرد و حرفهای بیشتری میزد.»
فریماه اولین ستارهای بود که فارغ از روال ستارهسازی قبل از انقلاب ستاره شد. او شاگرد بهرام بیضایی وهنرمندی تحصیلکرده بود که در نمایشهای زیادی روی صحنه رفت و در یکی از بهترین گروههای تئاتری به سرپرستی مجید جعفری کار کرد.
۳۰ سال پیش، وقتی سیمرغ بلورین جشنواره فجر را به دست گرفت گفت: «فریماهی که من میشناختم در دبیرستان، ادبیات میخواند او از دانشکده هنرهای دراماتیک لیسانس ادبیات دراماتیک و نویسندگی تئاتر گرفت. تصمیم داشت لیسانس را که گرفت درسش را ادامه بدهد و به خارج برود اما…انقلاب شد فکر کردم باید اینجا بمانم، نه به خاطر سینما و تئاتری که هنوز شروع نکرده بودم.»

منبع تصویر، MinaAkbari
فریماه فرجامی در گفتگو
مینا اکبری، خبرنگار و فیلمساز خاطره از روزگار دور و دیداری با فریماه فرجامی را نوشته که در آن احوال آن زنده یاد و روزگار پیشین پیداست:
چه سالی بود اما من به عنوان خبرنگار فرهنگی راهی آبادان شده بودم تا از دیدار سینماگران با مردم گزارش تهیه کنم. مرحوم حسین سلیمی در وزارت ارشاد دولت اصلاحات، در اواخر دهه هفتاد طرحی را اجرا میکرد که در آن هنرمندان از تهران به استانهای مختلف ایران دعوت میشدند تا از نزدیک با مردم دیدار کنند و پای حرفها و مشکلاتشان بنشینند. خوب یادم هست که کمتر کسی سراغ فریماه فرجامی میآمد، شاید فکر میکردند این زن خسته و درمانده که روزگاری بازیگر اول بهترین فیلمهای سینمای ایران از «خطقرمز» و «سرب» تا «پردهآخر» و «نرگس» بود، اگر طبیب بود سر خودش را دوا میکرد.
بیراه هم فکر نمیکردند. فریماه تنها بود. دوستان و همکاران سابق به بهانههای مختلف به او کاری پیشنهاد نمیدادند. دور، دور نوجوانها و فیلمهای تینایجری بود و نقشهای دیگر هم برای سوگلیها.
از او پرسیدم این روزها چیکار میکنید؟ نگاه تیزی به من کرد و گفت: «هیچی… کی دیگه حوصله منو داره… منم دیگه حوصله این تازه به دوران رسیدهها رو ندارم… اصلا ولش کن اینا رو. یه نیت کن برات با تسبیح استخاره کنم…»
باز هم یادم نمیآید چه نیتی کردم اما وقتی آن دانه تسبیح وسط دو طرف نخ باقی ماند، گفت: «خوبه، اما دختر جان بیشتر مراقب خودت باش…». بعد هم چشمهای زیبایش را ریز کرد و قهقهه تلخی زد. فریماه را دیگر هیچ وقت ندیدم.

منبع تصویر، Socail Media
باغچه کوچک ما سیب نداشت
پانتهآ اقبالزاده، مترجم و فرزند شهرام اقبالزاده بود، حالا نخواست تا بماند و نیست، پگاه اقبالزاده، مترجم و خواهر او، در صفحه شخصی خود نوشته است: «وقتی که به دنیا آمدی مرا بردی تا آن سوی عشق سپس رها شدم تا درد... حالا تک و تنها ماندم با کولهباری از خاطرات کودکی.. آسوده بخواب پانتهآی زیبای من... جان خواهر...»
از میان ترجمه کتابهای پانتهآ اقبال زاده «طولانیترین شب» نوشته ماریون دینباور، «خانواده خوب و تمیز مثل ما»، «بچه تمساح»، «جانمی! باز هم کلوچههای میوهای!»، «هواپیمای آنجلا» و «شاهزاده خانمی با پیراهن کاغذی» نوشته رابرت ام. مانش از آثار بهجامانده است.
شهرام اقبال زاده در صفحه اینستاگرام خود پس از خودکشی پانتهآ دخترش نوشت: «چرا باغچۀ کوچک خانۀ ما سیب نداشت؟»
«نمیدانم این چه سرنوشت شومی است در این کهن دیار که رند عالم سوزش، حافظ، میگوید «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود» یا «دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت»؛ شاعر مروج خوشباشی و هدونیسم ما، خیام هم نوید به فردایی موهوم میدهد «یاران به موافقت چو دیدار کنید / باید که ز دوست یاد بسیار کنید»؛ آنجا هم که از حال سخن میگوید از «خوشبختی» خبری نیست، بلکه صحبت «مدهوشی» است: بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن» که بیشباهت به خوش باشیهای امروزی جوانان و نوجوانان سرمست «کرک» و «شیشه» نیست!»

منبع تصویر، Social media
مجله هفته: کتاب روزآروز
شماره دوم مجله دوماهنامه روزآروز منتشر شده با بهای ۱۳۰ هزارتومان و روی جلدی جذاب از نگاهی به پیرامون اوضاع جهان و نشنیدههایی در باب آینده زمین و زمان و وطن.
جلد مجله طرح آشنای فرهاد میثمی است که از لاغری همچون زندانیان اردوگاههای نازی به چشم میآید، از زندان آزاد شد. فعلا با تن رنجور و بیمار اما مهمتر از آن سه کتاب وی است که در دست دارد «قدرت بیقدرتان»، «در برابر استبداد» و «راه باریک آزادی». عنوان سه کتاب نشان میدهد که در سر میثمی چه میگذرد. از همین رو مدتهاست که همواره جای مناسب اوین را به وی تعارف میشود و هر نوع اشارهای از جانب این زندانی که «من به چه گناهی در زندانم» بیپاسخ ماند. و هر بار با مقاومتهای وی از بند انفرادی به در آمد و سرانجام از روی تخت بیمارستانی آزاد شد. زندانیان دیگر از خود میپرسند. گناهش فقط همین است؟
متین غفاریان، مدیر و سردبیر کتاب در مطلب اصلی این شماره، سه کتابی را که فرهاد میثمی در دوران اعتصابغذایش توصیه به خواندنشان کرده بود بررسی کرده است. عنوان این مقاله هست: جهان سهکتابی آقای میثمی؛ سفری به کتابهایی که ایدههای متفاوت درباره آزادی ارائه میکنند و جهان یک فعال سیاسی را میسازند.
بهمن دارالشفایی کارشناس کتاب در مورد مجله روزآروز نوشته: این مجله را میتوان از معدود نشریات خاص مرور کتاب در حال حاضر دانست و در آن میتوانید مرورهای کوتاه و بلندی بر خیلی از کتابهای خوبی که در ماههای اخیر منتشر شدهاند بخوانید.
بخشی از مجله به «علامه چپ گرا در چهارراه حوادث» اختصاص دارد و این کتابی است درباره تقی آرانی، آن کس که دکترای شیمی کسب کرد از دانشگاهی معتبر در آلمان، وقتی برگشت چند شاگرد گرد آورد تا به آنان فیزیک بیاموزد، گفتند ماتریالیسم هم درس می دهد و گرفتار نظمیه دستگاه رضاشاهی شد. روزنامه ای داشت و البته تمایل وی به سوی مارکسیسم و لنینیسم معلوم بود، روزنامهای هم بداشت، گیرم بازرسها و ماموران سانسور سواد نداشتند. تقی ارانی ۱۴ بهمن ۱۳۱۸ کشته شد.

منبع تصویر، Bavan Gallery
خانواده عجیب
استقبال هنردوستان از مجموع نقاشیهای مهرداد جعفری، با عنوان « خانواده معمولی و چیزهای عجیب» در گالری باوان، بسیار بود. در توصیف این تابلوها ساله شریفی هنرشناس نوشت:
محور آثار این مجموعه در نقد نابرابری و مرد سالاریست که به وضوح تا سطوح بالاتر زیست اجتماعیمان ریشه دوانده.
«در خانواده معمولی و چیزهای عجیب» با یک کلِ منسجم مواجهایم که در فرم و معنا ما را با پیچیدگی، در هم تنیدگی، وصله، استیصال و نابرابری رو در رو میکند. اینها میراثی عادی برای زندگیهای عجیبمان است.


































