پرگار؛ زیبایی، حقیقتی فراتر از نگاه؟

منبع تصویر، Getty Images
«زیبایی همان چیزی است که ما را به شگفتی وا میدارد، احساسی عمیق برمیانگیزد و گاه روح را تسخیر میکند.»
افلاطون در کتاب «ضیافت»، زیبایی را بازتابی از ایدهای «جاودانه» میداند که نه تنها در جهان مادی، بلکه در مرتبهای فراتر از واقعیت فیزیکی حضور دارد.
از دید او، زیبایی یک حقیقت متعالی است که به روح انسان امکان میدهد محدودیتهای دنیای مادی را کنار بزند و به سوی درک ابدیت گام بردارد.
تعریف او از زیبایی پایهگذار سنتی شده که آن را با «کمال» مرتبط میداند.
اما این موضوع که آیا زیبایی کیفیات ثابتی دارد یا نه، همواره مورد مناقشه بوده است. در فلسفه کلاسیک، افلاطون و ارسطو معتقد بودند که زیبایی به خصوصیاتی چون تناسب، هماهنگی و کمال وابسته است. بهویژه ارسطو بر این باور بود که زیبایی بهصورت عینی قابل درک است و بهصورت یکپارچه در شیء یا موجود زنده تجلی مییابد.
اما آیا این نگاه ایدئالیستی برای توضیح پیچیدگیهای زیبایی کافی است؟
این دیدگاه در دوران مدرن با چالشهای جدی مواجه شد. نظریهپردازانی مانند هیوم و کانت بر این نکته تاکید کردند که گرچه کیفیاتی مانند تقارن یا تناسب ممکن است در بسیاری از فرهنگها زیبا تلقی شوند اما این ویژگیها به خودی خود کافی نیستند. به بیان دیگر ذهن انسان، متاثر از تجربههای زیسته و زمینههای فرهنگی نقش مهمی در قضاوت زیبایی دارد.
هیوم در نقد نظریه فلسفه کلاسیک معتقد بود زیبایی در «چشم بیننده» است و نه در مختصات یک اثر یا شخص. البته او بر این باور بود که سلیقه، هرچقدر هم شخصی باشد باز هم به زمینههای فرهنگی، تربیت و تجربه زیسته انسان وابسته است. بر اساس دیدگاه هیوم، زیبایی بیش از آنکه در شیء باشد در نحوه درک و تامل ذهنی انسان جای دارد.
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
با چنین تعاریفی، آیا میتوان پرسید که زیبایی ویژگی ثابتی دارد یا اینکه بسته به شرایط تاریخی، اجتماعی و فردی تغییر میکند؟ آیا تقارن چهره و یا تناسب در معماری معیارهایی ابدی هستند یا اینکه زیبایی در هر فرهنگ و دورهای معنای متفاوتی دارد؟
تجربههای روزمره به وضوح نشان میدهند که زیبایی، گرچه اغلب بهطور مشترک درک میشود، اما از فردی به فرد دیگر متغیر است.
به عنوان مثال، این تفاوت در درک زیبایی را میتوان در مواردی چون چهره لورن باکال، بازیگر آمریکایی در سالهای دور مشاهده کرد که برای بسیاری نمایانگر زیبایی کلاسیک چهره یک زن در دهههای میانی قرن بیستم بود. با این حال افرادی هم بودند که از نظر آنها باکال از جذابیت آنچنانی برخوردار نبود.
اینجا است که فلسفه به کمک جامعهشناسی میآید. نظریهپردازانی چون پیر بوردیو فرانسوی، زیبایی را به عنوان «پدیدهای اجتماعی» معرفی میکردند که در بستر ساختار قدرت و دغدغههای فرهنگی شکل میگیرد.
در این نگاه، زیبایی نه یک ویژگی ذاتی، که برساختهای است که به ارزشها، ایدهآلها و انتظارات فرهنگی جامعه مرتبط است و به همین دلیل است که چهرهای مانند لورن باکال، در عین داشتن ویژگیهای فیزیکی منحصر به فرد، بخشی از جذابیت خود را مدیون تواناییهایش در بازتاب انتظارات فرهنگی زمانهاش است.

منبع تصویر، tarh.ir
از سویی نیز الگوهای زیبایی را میتوان بازتابی از نظامهای قدرت و ایدئولوژی حاکم در جامعه نیز در نظر گرفت.
در همین زمینه میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی معتقد است که قدرت نه تنها از طریق اجبار، بلکه از طریق شکلدهی به ایدهها و هنجارهای اجتماعی اعمال میشود. بر اساس این نظریه، زیبایی نیز میتواند بهعنوان یکی از ابزارهای قدرت بهکار رود و نظامهای سیاسی از طریق رسانهها، آموزش و گفتمانهای عمومی، معیارهایی از زیبایی را تولید و تثبیت میکنند که با ایدئولوژی آنها همسو باشد.
به عنوان مثال، جمهوری اسلامی حجاب را نه تنها بهعنوان الزام دینی بلکه بهعنوان نمادی از «زیبایی» اخلاقی و اجتماعی معرفی کرده است. «حجاب، تضمین تداوم زیبایی و شرافت» تنها یکی از تبلیغات حکومتی است که با هدف ربط حجاب به زیبایی بر بیلبوردهای شهری در ایران دیده میشود. این تلقین فرهنگی، زیبایی را از مفاهیمی مانند آزادی فردی یا جذابیت بصری جدا کرده و آن را در چارچوبهایی که مشروعیتبخش ایدئولوژی هستند تعریف میکند.
از سوی دیگر، رواج پدیدههایی چون بوتاکس حاکی از آن است که بازار سلیقههای خاصی را رواج میدهد و به آنچه که صنعت زیبایی نامیده شود پر و بال میدهد.
زیبایی وارونه در چشم مخاطب؟
یکی از برجستهترین نمونههای بازنگری در مفهوم زیبایی، جنبش هنری دادائیسم است. این جنبش که در واکنش به جنگ جهانی اول و آشفتگیهای آن دوران شکل گرفت، زیبایی سنتی و ارزشهای زیباییشناسانه تثبیتشده در هنر و فرهنگ را از اساس به چالش کشید.
دادائیستها نیز به همین شکل، مفهوم زیبایی را از قید تناسب و هارمونی رها کرده و آن را در بینظمی، تضاد و حتی پوچی جستجو میکنند.
«چشمه»، اثر معروف مارسل دوشان به روشنی نمایانگر این طرز تفکر است. این اثر پرسشی بنیادین را مطرح میکند: آیا هنر باید زیبا باشد؟ و اگر نه، پس هنر چیست؟

منبع تصویر، Getty Images
والتر بنیامین، فیلسوف حیطه زیباییشناسی، دادائیسم را بهعنوان واکنشی به زوال تجربه اصیل در عصر مدرن تحلیل میکند. او معتقد بود که این جنبش بهجای زیبایی، شوک و حیرت را هدف قرار میدهد و مخاطب را به تامل درباره شرایط زمانه و نقش هنر در آن وادار میکند. به باور او زیبایی میتواند در تضاد و آشفتگی نیز وجود داشته باشد.
گذر از مفهوم معنا و بیمعنایی، انکار قواعد سنتی و همچنین انکار لذت حسی از دیگر مواردی هستند که جنبش دادائیسم با به چالش کشیدن آنها به نوعی مخاطب را وادار کرد تا زیبایی را بازتعریف کند.
اما پرسشهایی که این جنبش و دیگر تاملات فلسفی برمیانگیزند، همچنان بیپاسخ ماندهاند: آیا زیبایی باید با لذت حسی همراه باشد یا اینکه میتواند در اغتشاش و حتی شوک نیز یافت شود؟ و در نهایت، چه چیزی ما را قادر میسازد تا چیزی را زیبا بدانیم؟
مهدی پارسا، پژوهشگر فلسفه و امیر گنجوی، پژوهشگر تاریخ هنر در بحثی از پرگار درباره فلسفه زیبایی پاسخهای خود را به این سوالها میدهند.
این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست YouTube































