رژیم طالبانی، زنان و تسلط فراگیر گفتمان سنتی در افغانستان

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, تمنا عارف
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در

ریشههای گفتمان سنتی در افغانستان سابقه طولانی دارد. با آنکه پایداری تاریخی گفتمان سنتی را نمیتوان نادیده گرفت، اما در محور بحث یادداشت حاضر جنبه تسلط این گفتمان به مثابه گفتمان حاکم و دیکتهگر در رأس دستگاه حاکمیت و نگرش آن نسبت بهزنان، قرار دارد. به بیان دیگر، در این یادداشت دنبال گشایش رشتههایی پیرامون الگوی طالبانی گفتمان سنتی خواهیم رفت.
هدف از بهکارگیری مفهوم «گفتمان سنتی» در این یادداشت همانا سعی جهت رسایی توصیف روایت سلطهطلبانه گروههای سنتی در افغانستان است که در سازه قشرها و گروههای مختلف تهنشین شده در کف اجتماع به تغذیه و تکثر پرداختهاند. در نتیجه تکثر دوامدار عمال گفتمان سنتی، امکان سیالیت و مایهگیری گفتمان مدرن و فرصتگذار از جامعه «مکانیک» به جامعه «ارگانیک» یا جاگزین شدن جامعه بجای اجتماع و جماعت؛ برای افغانستان مورد اتلاف واقع شده است.
افغانستان از لحاظ بافت اجتماعی-هویتی کشوری است که مناسبات اجتماعیاش مبتنی بر گزارههای هویتی، دینی ایدئولوژیک، تباری و در برخی موارد سمتی شکل گرفته است. با تکیه به گزارههای متذکره، موجودیت استعداد طبیعی رشد و نهادینگی گفتمان سنتی را نمیتوان مورد چشمپوشی قرار داد. برای باز شدن چشمانداز وسیع این یادداشت در شناخت بنیانهای گفتمان سنتی و چیستی آن، نگاه گذارایی به ساخت اجتماعی از منظر جامعهشناسی ساختارگرا نیز شده است.
ساخت اجتماعی افغانستان
امیل دورکیم، جامعهشناس و از صاحبنظران ساختارگرایی، جامعه را از حیث پیوندهای درونی (همبستگیها)ارزشها و درونمایههای ساختاری به دو گونه شاخهبندی میکند که عبارت از جامعهی مکانیک و جامعه ارگانیک میباشد. در جامعه مکانیک به دلیل وجود مبناهای معرفتی همگون و یکدست جامعه به شکل ساده، عقبمانده و بهدور از تخصصگرایی در مسیر خویش ادامه میدهد. در یکچنین جامعهای همه افراد به برپایهی باورها، عواطف، احساسات و عشیره باهم در ارتباطند.
در مقابل جامعه ارگانیک که به باور دورکیم تخصصگرایی و تقسیمکار از درونمایههای آن است، اعضای آن برپایه مبناهای معرفتی ناهمگون و متکثر باهم در ارتباط هستند. در نتیجه، جامعه بهشکل ارگانیک به همبستگی میرسد. منظور از همبستگی اورگانیک این است که دستههای مختلف نیروی بشری با میزانهای متفاوت معرفتی و تخصصمبنا، به شکل یک ارگانیسم دارای اعضای متفاوت اما پیوسته بههم، به توسعه، رشد و پویایی جامعه کمک مینمایند.
فردینان تونیس، یکی دیگر از جامعهشناسان ساختارگرا، ساخت اجتماعی را به دو دسته «گیمنشافت» و «گزلشافت» تقسیم بندی میکند و به تفکیک و تعریف جوامع سنتی و مدرن میپردازد. او جامعه سنتی را با مفهوم گیمنشافت (جماعت یا اجتماع) و جامعه مدرن را با مفهوم گزلشافت (جامعه) صورتبندی میکند. مفهوم اجتماع یا جماعت در تعریف او به جماعت یا اجتماعی از انسانها کنارهم اطلاق میشود بهسرنوشت همدیگر شان ربط و پیوندی ندارند و مفهوم جامعه عبارت از شبکههایی از روابط انسانی کنار هم است که این شبکهها منافع مشترکی را دنبال میکنند.
به نظر میرسد که با توجه به ویژگیهای موجود در بافت اجتماعی افغانستان، نظریه جامعه مکانیکی دورکیم و گیمنشافتی فردینان تونیس را برای فهم ماهوی ساختار سنتی افغانستان جامع و توصیفکننده یافت.

منبع تصویر، Getty Images
نمایندگان قشری گفتمان سنتی در افغانستان
هرچند با توجه به پیچیدگی و تکثر توقفناپذیر تهدابهای سنتی جامعه، بهدشواری میتوان نمایندهگان قشری این گفتمان را مشخص نمود، اما با توجه به بررسیها و پژوهشهای موجود در این پیوند، چهار گروه از قشرهای اجتماعی را نمایندگان گفتمان ستنی برشمردهاند که در برگیرنده روحانیون، اشراف، سران قبایل و جهادیها است. در کنار این چهار قشر، طالبان را که اکنون با به دست گرفتن اختیار و اراده گفتمان سنتی آنرا را به سکوی اصدار و اعمال دستورات سختگیرانه و تقابل خونین با دیگر قشرهای جامعه ساختهاند، میتوان دستهی پنجم از نمایندگان قشری گفتمان سنتی در افغانستان برشمرد.
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
رژیم طالبانی به مثابه سقف فراگیر و فرارونده سلطه گفتمان سنتی
همانگونه که در بالا تذکر داده شد، گروه حاکم از نمایندگان متبارز و بزرگجثه گفتمان سنتی است که اکنون با قرار گرفتن در رأس دستگاه قدرت دستورات این سلطه را از بالا به پایین اعمال میکند. عناصر شکلدهنده گفتمان سنتی مبتنی بر الگوی طالبانی عبارتند از هویتی، قومی، ایدئولوژی دینی و سنت فرهنگی که طالبان با تکیه بر آن، به کشانیدن گفتمان از کف به سقف اجتماع سعی میکنند. الگوی طالبانی گفتمان سنتی، سعی بر آن دارد تا سلطه سیاسی را با تکیه به سنت فرهنگی-تباری و ایدئولوژی دینی که بروننمایه آن برساختهای شناور «افغانیت و اسلامیت» رشد داده و به حیات دگرستیزانه و حذفاندیش خویش ادامه بدهد.
چشمانداز تحکیم سلطه در الگوی طالبانی گفتمان سنتی
اقتدار حکومتی و تسلط همهجانبه طالبان بر اریکه و منابع قدرت، تصور و امکان بالادستی را در اختیار این گفتمان قرار داده است. طرف مقابل دستگاه که مردم هستند، در معترضانهترین حالت نیز نمیتوانند علیه اراده حاکم به گونه اثرگذار به اعتراض، مقاومت و مخالفت بپردازند. مهار نیروهای معترض بهویژه زنان و سرکوب سرسامآور صداهای مخالف، پلیسی بر فضای شهر در هیأت گروههایی چون امربالمعروف و نهی از منکر، محتسبان، تربیونهای مساجد و مدارس از دستمایههایی اند که طالبان با مبادرت به آنها چشمانداز قدرت خویشرا در قلمرو گفتمان سنتی ترسیم و تطبیق مینمایند.
زنان در نگر گفتمان سنتی
اساساً گفتمان سنتی هویت و شکلسازههای مذکر دارد. بر همین مبنا در رأس اداره و پیشبرد هیچیک از پنج دسته نمایندگان قشری آن، زنان قرار ندارند. به بیان دیگر، گفتمان سنتی هیچ ماهیت زنانهای را از خود به نمایش نمیگذارد، افزوده براینکه نگاههای ابزاری و حذفی نسبت بهزنان نیز از ویژگیهای ماهوی گفتمان سنتیاند. در گفتمان سنتی دو نگاه رایج و غالب شر پندارانه و شیپندارانه نسبت به زنان، مسیر قربانی و حذف شان را هموار میسازد.
زن به مثابه شر
با تسلط طالبان زنان به گونه کامل مورد اخراج اجباری دستهجمعی از فضای عمومی قرار گرفتند. این عمل که با قربانی قرار دادن زنان، جهت تحکیم و تثبیت اراده و قدرت طالبانی بهگونه تدریجی و مرحلهبهمرحله بهاکمال رسید، یکی از نقطههای اوج این گفتمان به شمار میرود.
طالبان بلافاصله پس از هراقدام حذفگرایانه شان نسبت به زنان مورد انتقاد و پرسش قرار گرفتند اما به باور آنان، حضور زنان در جامعه باعث گسترش فساد (شر) میگردد، جامعه را فاسد میکند، و این چیزیست که «افغانیت و اسلامیت» آنرا برنمیتابد، به پاسخ منتقدان خویش پرداختند. در نتیجه چنین حاصلی از عملکرد طالبان برمیآید که آنان با شرپنداری زنان، امکان حضور و فرصت زیستن در قلمرو عمومی را سهم زنان نمیدانند و موجودی بنام زن اساساً در چارچوب تفکر گفتمان سنتی که اکنون طالب در سکوی اعمال آن نشسته است جایگاهی ندارد. دیده میشود، به دلیل اینکه منبع تغذیه ایدئولوژیک طالبان و بخش عظیمی از جامعه یکسان است، بدین اساس اعتراض چشمگیری نیز در مقابل حذف زنان صورت نمیگیرد.
زن به مثابه شی
متکای ایدئولوژیک گفتمان سنتی حاضر، زنان را «کشتزار» مردان معرفی میکند. در روایات، اقوال و منابعی بسیاری که گروه حاکم از آن منابع ایدئولوژیک خود را تأمین میکند زنان به درجات مختلفی مورد خطابههای کسر هویت قرار گرفتهاند. مقولههایی که نگرش کشتزاری، کسر حق شهادت برابر بامردان، عدم توانایی عقلی و ضعف زنانگی را در اختیار گفتمان سنتی ایدئولوژیک میگذارد، همزمان نگاه شیپندارانه را نیز نسبت به زنان باب میسازد.
در این نگرش، زنان مبدل میشوند به بردهگان جنسی، ماشینهای زاد و ولد، خانهنگهبان و هرچیزی دیگری که یک مرد از جایگاه هرکسی و با هر پیوندی میتواند نسبت به یک زن پیشآمد و تعیین تکلیف کند.
شیوارگی زنان، هویت مستقل و انسانی زنان را مورد هدف قرار میدهد و با هویتزدایی برنامهریزی شده، حق اراده، آزادی و کنشمندی را از زنان میگیرد. زنان در چنین حالتی جز پناهگاههای اجباری ناخواسته و نفس کشیدن در زیرسقفهای خانه چاره و راه دیگری در پیش ندارند. به باور من، این نگرش فرایند خودفعال رویاییزدایی از زنان است که تسلط گفتمان سنتی فرا رو، امکان پیشروی آنرا چندینبرابر ساخته است.
انبوهوارگی قربانی زنان

منبع تصویر، Getty Images
به صورت عموم زنان در سه گروه مختلف مورد قربانی و حذف قرار میگیرند، که گروههای متذکره دربرگیرنده گروه معترضان، گروه مدافعان تأثیرگذار و گروه بیتفاوتها یا متحدان طبیعی تفکر سنتی، تقسیم بندی میشوند. این تفکیکبندی را دست کم برمبنای دو عنصر نوعیت قربانی بودهگی و مکان قربانی بودهگی میتوان انجام داد؛ که در شرح پایین به هریک از آن ها میپردازیم.
گروه معترضان
این گروه شامل قشری از زنان و دختران میشود که عملاً در اجتماع و قلمرو عمومی به کار، کنشگری و فعالیتهای مختلف انسانی پرداختهاند؛ شامل نخبگان فکری، نویسندگان، دانشآموزان، دانشجویان، معلمان، کارمندان ادارات، آرایشگران، ورزشکاران، تجارتپیشگان و همه زنانی که به نحوی با اجتماع سروکار داشتهاند. نیزه تیز گفتمان سنتی در قدم اول همین قشر از زنان را مورد هدف قرار میدهد. برای همین وقتی طالبان دستگاه دولت و ادارات را در اختیار گرفتند با شتاب به حذف زنان از قلمرو عمومی پرداختند.
حالا زنانی که دیگر یاد گرفتهاند در جامعه مردسالار برای خودشان جایپایی پیدا کنند محال بود علیه حذف شدن و نابودی رویاها و هستی شان معترض نباشند. شکلگیری دهها جنبش اعتراضی زنانه که پیوسته در خیابانهای پایتخت و کلانشهرها برای مطالبه حقوق و حفظ دستآوردهای شان تا سرحد بازی با جان خویش و نترسیدن از توقیفگاههای خشن طالبانی به پیش رفتند؛ از مصادیق این دسته از زنان هستند. نیروهای اساسی مقاومت زنان در برابر گفتمان سنتی را نیز همین دسته از زنان تشکیل میدهند.
تا اکنون، دها تن از اعضای جنبشهای معترض زنان به اشکال شنیعی دستگیر و به شکنجهگاههای طالبانی مورد ضرب، شتم، تجاوز و انواع شکنجه قرار گرفتهاند. این قشر دقیقن حیثیت دیوار استنادی مبارزات زنانه را میسازند. با آنکه دشواری ایستادن با دست خالی علیه تفکری را که با انبوهی از احکام ایدئولوژیک صلاحیت سرکوب و شکنجه را برای خودش محفوظ میداند؛ برای زنان معترض قابل درک است، بازهم میایستند و مقابله میکنند. قربانی اما معترض.
گروه مدافعان تأثیرگذار
گروه دومی زنان قربانی دربرگیرنده قشری از زنان میشود که ماهیت زنستیز و حذفگرای تفکر سنتی را بهخوبی درک میکنند و بر آن واقف اند؛ و در سطحِ دیگری از میدان برابری طلبی در محو تفکر سنتی سهم میگیرند. این قشر از زنان در بیست سال پسین مهمترین حامیان گروه معترضان بوده اند. در این بخش صحبت از زنانیست که خود به دلیل جنگهای طولانی و سلطه سنتی تهنشین شده در کف اجتماع از فیض تحصیل و امتیاز حضور در فضای عمومی محروم ماندهاند و عالمی از رویاهای زنانه را ناگزیر در قلبهای شان حبس کرده اند. این قشر در بهترین حالت معرف مادران طرفدار برابری و حق تحصیل و کار دختران است که پیوسته با همه توانایی علیه پدرسالاری که- تغذیهگاه دیگری برای تفکر سنتی است-درگیر بوده اند و از حق تحصیل، برابری، کار، حضور در اجتماع، سیاست و همه حقهای زنان و دختران حمایت کرده اند.
این قشر از سر ناگزیری با قربانی بودن مداوم خویش در نتیجه حکم تفکر سنتی، خو گرفته اند اما به شیوه دیگری در پی تلافی و اعاده آن حقها و سزاواریهای زنانند.
گروه بیتفاوتها یا متحدان طبیعی گفتمان سنتی
این قشر در برگیرنده گروهی از زنان میشود که در بستر زمانی توانایی تشخیص و سنجش اولیهترین حقوق زنانگی خویش را از دست دادهاند. این گروه از زنان نهتنها قربانی بودن خویشتن را در فرایند گفتمان سنتی درک نمیتوانند بلکه در بسا موارد به مثابه رکنی از متحدان طبیعی این گفتمان، به شیوههایی از همراهی و حمایت از فراوردهای گفتمان سنتی میپردازند. در بخشهایی از جامعه افغانستانی بهویژه مناطق قبایلی زنان و مادران قبل از آنکه فهمی از حقوق زنانه داشته باشند حامیان شوهران و فرزندان پسر خویشند ایدئولوژی زده و دینخوی افراطیاند. این دسته از زنان به «جهادالنکاح» سپردن دختران شان، کودکهمسری، خونبها بخشیدن دختران (بد دادن) مخالفت با آموزش دختران دوشادوش قشر مذکر خانواده و روستا، سهم و همراهی مستقیمی دارند. در باور این قشر از زنان حق همان است که تفکر سنتی بدان حکم میکند و خود کشتزارپذیری نیز امریست که در باور این طبقه از زنان نهادینه شده است. بدنه بزرگی از طالبان از دامن همین طبقه از زنان پرورش یافته و به جامعه سپرده شدهاند.
در نتیجه، زنان و دخترانی که در یک چنین محیطی متولد و بزرگ میشوند، تکرار مکررِ همین الگوی زنانگی بیتفاوت است. باید تصحیح کنم که بیتفاوتی در میان این قشر از زنان نه یک انتخاب بلکه یک باور نهادینه شده متأثر از تفکر سنتی است که خود در آن نقشی ندارند.
سخنی در پایان
پرداختن به مسئله گفتمان سنتی در افغانستان که فهمیده میشود از لحاظ گونه سنتی بودن یکی از جوامع پیچیده و لادرلا است، یک امر زمانگیر و از حیطه صلاحیت پژوهشگران و صاحبنظران در یک عملکرد جمعی است. لذا برای آنکه به تجویزهای بهتری در امر مبارزه برای گذار و رسیدن به یک جامعه مدرن و استوار بر سازهها و پایههای جهان مدرن نایل آییم، مشارکت در امر روشنگری و ضرورت شناخت بنیادین پدیدهی گفتمان سنتی بخش دیگری از امر مبارزه بزرگ و بنیادین برای جامعهی ماست که نباید مورد فروگذاشت واقع گردد.
پرداختن به وضعیت زنان در سایه تسلط گفتمان سنتی گرچند جسته گریخته، سعی اندکی است برای معرفی و نمایاندن پیچیدگی وضع و مشقت مضاعف زنان که به واکاوی بیشتر و دقیقتری نیازمند است.






























