عباس معروفی و داستان‌هایش؛ بلوایی که سا‌ل‌هاست که با ماست

معروفی
منتشر شده در

عباس معروفی در خاطره جمعی خوانندگان کتاب ایرانی نقش بسته است. از خودش و کتاب‌هایش تا مجله گردون در تهران و کتابفروشی‌ «خانه هدایت» در برلین. خوانندگان آثارش با انتخاب جملاتی از کتاب‌ها درباره او و تاثیر نوشته هایش برای سایت بی بی سی فارسی نوشته‌اند.

علیرضا آبیز/شاعر؛ گفت و گو با بوف کور

من کتاب «پیکر فرهاد» معروفی را بیش از سایر آثارش دوست داشتم و پاراگراف‌ زیر را از صفحات آغازین این رمان انتخاب کرده‌ام. این پاراگراف در گفت‌و‌گوی روشنی با «بوف کور» صادق هدایت هستند و بعد بینامتنی رمان معروفی را به زیبایی نشان می‌دهند:

«من با گل نیلوفر کبودی به طرفش خم شده‌بودم و نقاش داشت زیر سایه‌ی دیوار آن خانه‌ی قدیمی تصویر ما را روی قلمدان می‌کشید. در برابر ما خانه‌ی کاهگلی کوچکی بود که از شهر مهجور مانده‌بود، تک‌افتاده و غریب، و درست در لحظه‌ای که من این‌پا و آن‌پا می‌کردم که گل نیلوفر را به پیرمرد قوزی بدهم، ناگهان چشمم به صورت مردی افتاد که از دریچه‌ی کوچک آن خانه‌ کاهگلی خیره من شده‌بود. خیره که نه، مبهوت و ناباور، با دهانی بازمانده. جوری که می‌ترسیدم نگاهم را به طرفش برگردانم و قلبم شروع کرد به کوبیدن. چیزی در درونم زبانه کشید و قیژکشان از سرم بیرون رفت، انگار روحم بود که به آسمان پرواز می‌کرد. دلم هُری ریخت و احساس کردم اگر جلوی خودم را نگیرم با سر به جوی آب می‌افتم.»

پاراگراف دوم را از پایان همین کتاب انتخاب کرده‌ام. در این پاراگراف، دوباره شمایل پررنگ «بوف‌کور» سایه‌انداز است و رمان با ادای دین به اثر نامیرای صادق هدایت به پایان می‌رسد:

«کسی چمدان را از بالاسرم برمی‌داشت و به سرعت دور می‌شد. آیا دیگر جنازه‌ای بر دوشم نبود؟ دست به یقه‌ام بردم، لای پستان‌هام را گشتم، هیچ کلیدی نبود. سگ‌ها در دوردست پارس می‌کردند و پیرمردی قوزی کنار جوی آبی، زیر یک درخت سرو، انگشت حیرت به دهان برده‌بود و زیرچشمی انتظار مرا می‌کشید تا گل نیلوفری بچینم و به او تعارف کنم.»

لادن سلامی/ روزنامه نگار؛ نویسنده‌ای که ساعتش عقربه نداشت

چرخش در زمان و ذهن رها و سیال عباس معروفی در رمان‌هایش این تصور را ایجاد می‌کند که ساعت نویسنده عقربه ندارد و یا شاید صفحه ساعت به جای ۱۲ عدد ۱۳ عدد را نشان می‌دهد. جایی که تو از دایره زمان به بیرون پرتاب می‌شوی، جایی که نه ساعتی هست و نه گذر زمانی.

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

خواننده در هر صفحه می‌تواند خود را در مکان و زمانی تصور کند که شاید آینده‌ صفحات بعدی کتاب باشد.

آنجا که در کتاب «دریاروندگان جزیره آبی‌تر» می‌گوید: «چقدر زمان در خیال تند می‌گذرد؛ چین می‌خورد، و به کوتاهی یک لحظه‌ی گذشته که تو نمی‌دانی واقعا چقدر گذشت، وادارت می‌کند برگردی و ببینی چند درخت چنار را پشت سر گذاشته‌ای یا چقدر از ساختمان گرد تئاتر شهر دور شده‌ای.»

یا در «سمفونی مردگان» که شما به یک سفر ۳۷۵ صفحه‌ای دعوت می‌‌شوید. سفری که سوار بر کلمات نه تنها در دنیای مادی بلکه در دنیای مردگان سیر می‌کنید. گویی نویسنده غل و زنجیر دقیقه‌ها را از دست و پای شما باز کرده و خود خارج از دایره زمان به شما نگاه می‌کند. ‏فضايى كه از چرخيدن مداوم و يكنواخت دورِ مركز، شمردن ثانيه‌ها و تلنگرِ عقربه‌هاى نوك تيز، خبرى نیست.

برای من خواندن کتابهای معروفی برای بار دوم یا سوم جذاب‌تر است. مثل یک معادله چند مجهولی وقتی کتاب به انتها می‌رسد تازه وقت فکر کردن و حل کردن است.

عباس معروفی در یکی از داستان‌های کوتاه خود در کتاب «دریاروندگان جزیره آبی‌تر» می‌نویسد: «مهم نیست. بگذار تمام چوب‌های کبریت تمام شود. زندگی چوب کبریتی! فوقش جلوی یک نفر را می‌گیری، آقا ببخشید شما کبریت دارید؟»

و یا در کتاب سمفونی مردگان می‌نویسد: «آدمیزاد باید بگوید آب و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است.»

مهرنوش راشد/مترجم؛ معلق میان واگویه، واقعیت، تخیل، خواب

«فریدون سه پسر داشت» انتخاب من است. سرگذشت واقعی یک مبارز سیاسی در سال های تبعید و دوری از وطن با روایت همه حسرت ها، دلتنگی ها، خشم ها و تنهایی ها. معلق میان واگویه، واقعیت، تخیل، خواب، گذشته و حال:  

«همه جا کویر بود. پوسته های ترک خورده زمین، و فرار و فرار. بر پدرش لعنت. از کی می ترسیدم؟ هیچکس در خواب پشت سرم نبود، اما می‌ترسیدم. کویر خشکی بود که انگار ترک های زمین روی پوست لبم از تشنگی له له می زد. سر به سویی گذاشته بودم که از آب دور می شدم. پشت سرم چشمه های آب بود، اما این ترس بی پدر و مادر امان نمی داد که سر برگردانم تا ببینم چقدر از آب دور شده ام. وحشت از درون مرا به حرکت درمی آورد که سراسیمه رو به تشنگی بی سرانجام بدوم.»

شمرده شمرده گفت:«ببینید آقای قورباغه، یک، دو،سه،چهار،پنج، شش،هفت،اما عدد بعد از هفت چند است؟» «هشت».

«نخیر. این یک دروغ بزرگ است که ما نباید باور کنیم. تا هفت را می دانیم. اوکی. اما بعد از هفت را کسی نمی داند. مدت هاست که دارم دنبالش می گردم. بیهوده است. هیچوقت پیدایش نمی کنم. اما ناامید مطلق هم نیستم. داشتم فکر می کردم تمام کسانی که خودشان را کشته اند به همین نقطه رسیده اند. تا هفت شمرده اند و عدد بعد از هفت را پیدا نکرده اند. امیدوارم کسی به این روز نیفتد، یکباره هرچیزی معنای خودش را از دست می دهد، لغت ها بی معنی می شوند.»

سحر خوشنام/فیلمساز؛ بلوای زن ستیزی

سال بلوا حال را به گذشته ،افسانه را به واقعیت، مکان را به لامکان، حقیقت را به مجاز پیوند می‌زند و شرحی روشن از بلوای زن‌ستیزی و آزادی ستیزی می‌دهد. بلوایی که سا‌ل‌هاست که با ماست.

«هواه‌خواه زنی بودم که معشوق را در سردابه‌ای تاریک انداخته بود ،نان و آبش را می‌داد ، از صبح تا شب لب پنجره می‌نشست و براش افسانه می‌گفت، و از شب تا صبح جاجیم و سرگیرا می‌بافت که نانی در بیاورد.دل به چیزی نمی‌داد و به کرده‌اش خوش بود تا این که سوی چشم‌هاش رفت، گوشت تنش ریخت و ذره ذره آب شد. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که کدامشان زودتر تمام کرده، قانل کدام بوده و مقتول کدام؟ یکی بالای پنجره،یکی در سردابه پای پنجره، هر دو زندانی همدیگر، و هر دو مسلول و استخوانی و حسرتی.»

معروفی

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، اجرای تئاتری در آلمان بر اساس نوشته عباس معروفی

آزاده دواچی/فعال حقوق زنان؛ شاید همه‌چیز با نان آغاز شد

 

آشنایی من با آثار عباس معروفی از سمفونی مردگان آغاز شد اما از میان کتابهای این نویسنده، فریدون سه پسر داشت برای من ارزشی ویژه دارد.

شخصیت های داستان و بیان استعاره گونه تاریخی که سالها برای هم نسلی های من تحریف شده بود از دلایل اصلی این انتخاب است.

شناخت روابط درونی شخصیت ها و پیوندشان با لایه های وقایع تاریخی و سیاسی، که پیشتر به صورت جسته گریخته شنیده بودم، خوانش این اثررا برای من دو چندان، جذاب کرد. جایی که می نویسد:

«شاید همه‌چیز با نان آغاز شد. ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نان داغی که لقمه‌ی چپ سران حکومت شدیم. تکه‌پاره‌مان کردند و خوردند و پاشیدند. نه، چه می‌گویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعه‌مان نکردند، ما را اسراف کردند، پخش‌مان کردند که بر سفره‌ی خودمان ننشسته باشیم، که هیچ‌کدام‌مان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم. شخصیت و هویت‌مان را به لجن کشیدند که حتا در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیه‌ مردم زندگی کنیم.»

شهاب‌الدین شیخی/شاعر؛ مثل عباس ایرانی

شاید از بسیاری جنبه‌های فنی و برای بسیاری از کسان زیباترین اثر عباس معروفی «سمفونی مردگان» است، اما برای من به طور خاصی رمان «تمام مخصوص» خاص و ویژه است. 

عباس معروفی این رمان را در همان سالی منتشر کرد که من مجبور به ترک وطن شدم. 

به گفته‌ خودش نوشتن رمان هفت سال طول کشید و برای من خواندنش هفت‌ ماه، اما من این رمان را به تمامی درک می‌کردم، اگرچه زمانی که آن را می‌خواندم، هنوز زمان زیادی نبود که در من کورد در آلمان می‌زیستم و هنوز مثل «عباس ايرانى» كاراكتر اصلى و راوى اول شخص رمان، هنوز حتی زبان آلمانى را ياد نگرفته بودم، چه برسد به اينكه دوست آلمانى داشته باشم و چنين فضاها و معاشرت‌هایی را تجربه‌ کرده باشم، اما از ديد من تمامى بلاهاى تبعيد، در همان سال اول سر آدم مى آيد و تمامى سال هاى بعد، تنها انباشت همان بلاهاست. از افسردگى«وايه ناختن» گرفته تا برخورد افسر پليس آلمانى و نوشيدن بطرى آب هنگام از كابوس پريدن هاى نيمه شب.

« زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهای کوچولو که شلاق به تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نیم‌پز آبدار، یک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پریدن. بچه شیرها زود یاد می‌گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند.

دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه‌ی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد و همه چیز تمام شود. سوت و شور تماشاچیان برایم اهمیتی نداشت.»

علیرضا درویش/نقاش؛ می‌خواهم زیر برگ‌های خیس بخوابم

در سال ۶۸ درست یکسال پس از پایان جنگ  ایران و عراق قصه ای کوتاه از عباس معروفی به نام (رمی) بهانه آشنايی و دوستی ما گشت؛ آن زمان من طراح ۲۰ ساله ای بودم که فرصت همکاری با مجله دنیای سخن را داشت.   

 دنیای سخن درکنار مجله آدینه و بعدها گردون  تاثیرگذارترین نشریات فرهنگی و ادبی دهه شصت بودند که البته هر یک پس از دیگری درسالهای نخستین دهه هفتاد با قهر حکومت بسته شد. خوب بیاد دارم که چطور مسحور نوع بیان تاثير گذار درجابجای قصه رمی شده بودم.

ادراک های تصویری متن بی نظیر بود. معروفی  در دو صفحه  یکی از پیچیده ترين مصائب بشری یعنی وسوسه و دچار گشتن در موقعیت را در جان قصه ای خلاقانه طرح و توصيف کرده بود. 

بخش هایی کوتاه ای از (رمی) را با هم می خوانیم:

«صبح زود از بیابان‌های اطراف بیست و یک سنگ کوچک پیدا کرده بود، در همیان سفید چرمی‌اش ریخته بود و حالا می‌رفت که از بیرون محوطه‌ی جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بکوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود که: "شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران کرد و راند.

نه، اگر این بازوی کشیده و قشنگ را، که به طور ناگهانی از زیر حوله بیرون افتاده بود، نمی‌دید- او خودش را بهتر از همه می‌شناخت، جوان سربراهی که افتخار حج یک ماه پیش به طور ناگهانی نصیبش شده بود- نمی‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محکم می‌کوبید، با جان و دل. همه‌ی دردهاش را در سنگ تمرکز می‌داد و پرتاب می‌کرد. و اگر می‌توانست صورت زن را آن هم فقط یک بار ببیند آرام می‌شد، حال خوشی می‌یافت و خود را می‌سپرد به جمعیت که او را برانند. اما حالا دچار حالتی شده بود که خوابیدن در سایه‌ی برگ‌های خیس را هوس می‌کرد.

  دیگر چطور می‌توانست خود را ببخشد؟ کوتاهی از خودش بود. مثل همیشه پیش از آن‌که فکر کند، در حالت بهت و تردید، چیزی را که می‌خواست از کف داده بود. با گریه خواند: سرانگشت‌های دستم پینه بسته.

ناگهان مثل آدمی که از لای خزه‌های ته دریا نجات پیدا کرده باشد، خود را رها یافت. زمین زیر پاهاش ناهموار می‌آمد، و دیگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود، نسیم را روی گردنش احساس کرد. موح سیل‌آسا می‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلی از سنگریزه. آن‌وقت در میان ناباوری زن را دید که اریب می‌رفت و هنوز فکری به حال آن حوله‌اش نکرده بود. و بازوی طلایی‌اش امتداد می‌یافت، در آرنج شکن برمی‌داشت و در حوله‌ی حریرمانند سفیدی پنهان می‌شد. در کنار عضله‌ی بازو، جای آبله هم بود، ولی از دور به چشم نمی‌آمد.

برای کشف آن لذت ابدی چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد، رخوتی شیرین روی گونه‌هاش دوید، پلک چشم‌هاش پرید و حس کرد لاله‌ی گوشش به حرکت درآمده و پوست سرش به عقب کشیده می‌شود. آن‌وقت بی‌آنکه بداند کجاست به یک ستون سخت تکیه داد و بر توده‌ای از سنگریزه نشست، از خستگی نشست، و منتظر ماند تا زن سربرگرداند. می‌دانست که برمی‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: "خواهر جان، من جانور نیستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من می‌خواهم زیر برگ‌های خیس بخوابم.»

بیان مشرقی/فعال حقوق کودکان؛ دوست داشتن که اجازه نمی‌خواهد

سمفونی کە مردە ها می نوازند و انگار همین مرگ است کە بە جای عشق بە هزار زبان در سخن است. در شرایطی که زندگی من راوی نداشت و انگار در هر ساعت از شب یا روز  به شکل عمیقی درد می کشیدم.

سمفونی مردگان را دو بار خواندم. در دو گذار زندگی که به شکل اندوهباری بی قاعده بود. جملات کتاب را بارها به خاطر می آورم.

«خوب میدانم که زندگی یکسر صحنه بازیست. من خوب میدانم. اما بدان که همه برای بازی‌های حقیر افریده نشده‌اند. به روزهای اندوهباری بیاندیش. به یاد داشته باش. که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی‌گردند. به زمان بیاندیش. و شبیخون ظالمانه زمان. زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت. زمستانی که از یاد نخواهد رفت. دیگر چه میتوان گفت. جز اینکه لباس های زمستانی ات را فراموش نکن»

«آن‌چنان محو و کمرنگ بودم که انگار دارد از لای مه نگاهم می‌کند. گفتم: «هنوز مست شب گذشته‌ام. تو عجب شرابی هستی.» خیلی دلم می‌خواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید و دیگر چشم‌هایش را نبست تا تاثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من می‌پرسید خودم می‌گفتم چه احساسی دارم… روز قبل گفته بود: «خانم سورملینا، اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟» گفتم: «اختیار دارید.» و توی دلم گفتم: «دوست داشتن که اجازه [گرفتن] نمی‌خواهد.»

سپیده رضایی/ویراستار؛ روایت سرزمین من یا جغرافیایی به وسعت جهان؟

سمفونی مردگان را اولین باردوستی به من هدیه کرد، یادم می‌آید که ساعت ها بی وقفه می‌خواندمش. چیزی شبیه سحر در آن سطور بود که مرا جادو میکرد.

وقتی تمام شد  آفتاب هم دمیده بود و من هوشیارتر از همیشه و برای همیشه در طلسم این اثر باقی ماندم. قصه ،ماجرای خانواده اورخانی بود یا خانواده من؟ حکایت آشنای آدم های شهری سرد در دوردست بود یا شهر من؟ روایت سرزمین من بود یا جغرافیایی به وسعت جهان؟ با آیدا سوختم، با آیدین مجنون شدم، با سور ملینا مرگ را تجربه کردم و با اورهان «این دیو مستاصل قصه» گریستم.

خوب به خاطر دارم که تا مدت‌ها افسون سمفونی مرگبار مرا رها نکرد. بعدتر در جستجوهایم ادامه همه آن آدم ها و قصه های آشنایی را که در سرم امتداد می یافتند و تمام نمی شدند در آثار دیگر معروفی یافتم.

«رفتار آیدین با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی تر از آن می دانست که دیگران خیال می کنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده، اما بعدها به اشتباه خود پی بردم، و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند. آدم پر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.»

ترانه درویش زاده/عکاس؛ چماق به دستان ۸۸

خواندن معروفی را با سمفونی مردگان شروع کردم ولی کتابی که از بین کتاب‌هایش بیشتر دوست دارم فریدون سه پسر داشت بود، کتاب حقیقت زیسته‌ تعداد زیادی از خانواده‌های ایرانی‌ست، که به خوبی به دوران اخیرمان می‌پردازد، تا جایی که شمایل نوه دختری خانواده نمادی می‌شود از چماق به دستانی که در ۸۸ امثالشان را دیدیم.

«بر پدرش لعنت. این همه سال کار سیاسی بکنی و آخرش هیچ؟ در همه‌ دنیا زندان و تبعید و تجربه‌ی سیاسی امتیازی است برای آدم‌ها، اما در مملکت ما، وقتی یک زندانی سیاسی آزاد می‌شود، تازه اول بدبختی‌اش است.چرا همیشه یک جای زندگی گندیده است، و کاری هم نمی‌شود کرد؟روزهای جنگ بود و بگیر بگیر، ازش پرسیدم: “پدربزرگ، چه خبر؟”گفت: “هرکی هرچی دارد بخورد.”جمله‌ی دهقانی‌اش هزار معنا داشت. بوی ناامنی روزگار را زودتر از همه‌ی ما احساس کرده بود.»