«متروپلیس»؛ شورش علیه دیکتاتور با چاشنی شعر فارسی

منبع تصویر، Transylvania International Film Festival
- نویسنده, محمد عبدی
- شغل, منتقد فیلم
- منتشر شده در
نسخه ترمیم شدهای از فیلم کلاسیک متروپلیس ساخته فریتس لانگ، در بیست و سومین دوره جشنواره ترنسیلوانیا در رومانی به نمایش درآمد؛ در فضای باز قصری قدیمی که البته صاحب قدیمیاش کنت دراکولای داستان تخیلی برام استوکر که در این منطقه خانه داشت نبود، بلکه آدمی فرهنگی و اهل هنر مالک این قصر بوده و حالا هم حیاط بزرگ آن هر سال میزبان هزاران تماشاگری است که برای تماشای فیلمهای کلاسیک گرد میآیند.
متروپلیس داستان یک شورش علیه یک دیکتاتور را روایت میکند؛ فیلمی تخیلی و غریب که نزدیک به صد سال پیش ساخته شده (۱۹۲۷)، اما چه از نظر داستان و چه فرم روایت، بسیاری امروزی به نظر میرسد: آدمهایی سرکوب شده توسط یک دیکتاتور که فقط به مانند ابزاری ماشینی در حال کار کردن هستند، علیه طبقه حاکم و در رأس آن دیکتاتوری بیرحم بهپا میخیزند و موفق میشوند. جالب این که گروه ایتالیایی که موسیقی زنده همراه با نمایش فیلم را اجرا میکرد، در بخشی از فیلم، به طرز عجیبی از اشعار فارسی استفاده کرد.

منبع تصویر، Getty Images
اما جاه طلبی و کمالگرایی حیرتانگیز فریتس لانگ در این فیلم (با هفده ماه فیلمبرداری و صرف بودجهای سه و نیم برابر مبلغ اولیه) نتیجه حیرتانگیزتری دارد: یک فیلم تکاندهنده و پیشگویانه از آخرین سالهای سینمای صامت که شکوه و قدرت سینمای آلمان در آن دوره و استعداد فوقالعاده سازندهاش را به نمایش میگذارد، در فیلمی که به الگوی بسیاری از فیلمهای علمی- تخیلی پس از خود بدل شد و در واقع پدر بسیاری از فیلمهایی است که آینده و مسأله قدرت را مورد بررسی قرار میدهند.
اینجا اما فیلم برخلاف بسیاری از فیلمهای دهههای بعد در این ژانر، تنها در پی نمایش جلوههای ویژه و صحنههای چشمگیر نیست، بلکه همه آنها (از اکسپرسیونیسم تا فوتوریسم تا معماری گوتیک و البته تأثیرپذیری از نیویورکی که لانگ در سال ۱۹۲۴ برای اولین بار دیده بود و مقهور آسمانخراشهایش شده بود) در خدمت داستانگویی شگفتانگیزی است که یک روایت جذاب را با تماشاگرش قسمت میکند، روایتی که به داستانهای کتاب مقدس پیوند میخورد و اساساً به فیلمی انجیلی بدل میشود که در آن مفهوم مذهب و ایمان در داستانهای اسطورهای و مذهبی امتداد مییابد و از داستان برج بابل (که در فیلم با نوعی بازگشت به گذشته روایت میشود) تا آخرالزمان و هفت گناه کبیره و دجال در آن نقش مهمی به عهده میگیرند و در نهایت با فیلمی با باور مذهبی روبرو هستیم که همه داستانش را در انتها در یک کلیسای جامع با مهر و دوستی به پایان میرساند، اما بجز این پایانی که امروز شاید خوشبینانه و کلیشهای به نظر برسد (و خود لانگ هم بعدها از نتیجه گیری انتهایی فیلم راضی نبود و آن را سادهانگارانه توصیف کرد) ، با فیلم پیشگویانه تلخی روبرو هستیم که آینده بشر را بسیار تیره و تار تصویر میکند.

منبع تصویر، Transylvania International Film Festival
نزدیک به صد سال پس از ساخت این فیلم، جهان امروز ما به طرز غریبی به دنیای متروپلیس شبیهتر شده است (لانگ خودش هم بعدها به این نکته اشاره کرد) و در آن دو گروه سرمایه دار و فقیر، دو نوع زندگی متفاوت را تجربه میکنند. فیلم از ابتدا بر این تفاوت تأکید دارد و دنیایش را اصلاً به دو بخش تقسیم میکند: دنیای زیر زمین که دنیای فقراست و دنیای روی زمین که مملو است از آسمانخراشها، اتوبانها و پلها و رنگ و نور و شادی. فیلم تلاش دارد در انتها دو دنیا را به هم متصل کند، اما با وجود خوشبینانه بودن پایان آن و به روی زمین رسیدن کارگرانی که محتوم به زندگی و کار در اعماق زمین بودند (و نابودی دنیای زیرزمینی) به نظر میرسد که دست دادن و پیوند نماینده کارگران با ارباب متروپلیس کماکان تصنعی است و جهان تیره و تاری که فیلم تصویر میکند، به این راحتی قابل تغییر نخواهد بود.
نکته عجیب و جالب در فیلم حضور یک زن در نقش محوری است. در سالهایی که زنان حضور چشمگیری در فیلمها ندارند (به ویژه در فیلمهای آلمانی)، با فیلمی روبرو هستیم که از ابعاد مختلف به زن میپردازد و دو نوع زن را در برابر هم قرار میدهد: قدیس و ساحره.
فیلم هر دو مفهوم کلاسیک را به چالش میکشد و اسطورهها را به امروز- و آینده- پیوند میزند: ساحره در واقع یک ماشین است که باید او را به شیوه گذشته سوزاند و قدیس، در واقع زنی است معمولی در طلب آرامش که از قداست فاصله میگیرد و بیشتر به یک زن عاشق بدل میشود که اعمال قهرمانانهاش از هر زن معمول دیگری هم برمیآید. به این ترتیب فیلم از هر دو نوع نگاه سنتی به زن، فاصله دارد و در دل یک داستان اسطورهای، به شکل غریبی اسطورهزدایی میکند.
با آن که فیلم بعدها مورد توجه گوبلز و هیتلر بود (و تئا فون هاربو، نویسنده رمان و فیلمنامه متروپلیس که در آن زمان همسر لانگ بود، بعدها به خدمت نازیها درآمد) اما در عین حال پیشگویی تلخ حیرتانگیز و تکاندهندهای است از ظهور نازیسم. سالها پیش از شکلگیری قدرت آنها، متروپلیس به شکلی اعلام خطر میکند: از نیروی سلطهجویی حرف میزند که قصد کنترل کوچکترین اعمال مردم را دارد و میخواهد همه آنها را به یک شکل و شمایل خاص دربیاورد. نماهای آغازین فیلم که حرکت جمعی کارگران را به نمایش میگذارد، انسانهایی را به نمایش میگذارد که از هویت تهی شدهاند: همه با لباسهای یکسان و شبیه به هم به طرز غریبی به مانند روبات در حال حرکتاند و از هر نوع فردیت فاصله گرفتهاند (شبیه به رژههای سربازان در برابر هیتلر).
در صحنهای پسر ارباب شاهد انفجار ماشین است که بر اثر آن تعدادی از کارگران زخمی و کشته میشوند. او به هنگام تماشای این صحنه به نوعی توهم دچار میشود که در آن در تصویری خیالی با صحنهآرایی تاریخی، شاهد هل دادن کارگران در کورههای آتش است؛ کورههایی که فقط چند سال بعدتر بر پا شدند تا در ایدئولوژی خودبرترپنداری نازیسم، جنایتهایی را شکل دهند که فریتس لانگ (که در اوایل به قدرت رسیدن نازیها مجبور به مهاجرت شد) در ناخودآگاهش آنها را دیده بود.


































