گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت...

بهار ۲۰۰۲ بود اما کابل از پنجرهء هواپیما به یک نقاشی سیاه و سپید بر کاغذ ِ کاهی میماند : یک نقاشی آبسترکت که آدم را با خود و تا خود درگیر میکند.
کابل با خانه های درهم و برهمش به کتابی قدیمی میمانست که ورق ورق پریشان شده بود...در هر برگ ِ آن اندکی خود را خواندم و زیر زبان زمزمه کردم :
گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت ای وطن! میسازمت، آخر خودم میسازمت
مثل همیشه، ترانههای من با آهنگ یکجا زاده میشوند...
در نخستین دیدار برای دوست هنرمندم حفیظ وصال خواندم و گفتم : هرکس با خواندن این ترانه ، عاطفهء مشترکی با من و ما پیدا میکند ، خودش آن را آهنگ بسازد و بخواند... حفیظ وصال آن را خواند و در ظرف یک ماه آنقدر سینه به سینه سفر کرد که سرود مردم شد...در کوچه ها زمزمه میشد و در برنامهها دکلمه اش میکردند...
آوازخوان دوم الیاس شهنا بود که این ترانه را « غزل » ساخت و در اروپا خانه به خانه برد...
دوست خوبم اسد بدیع روی ترانهء « میسازمت » آهنگ بلندی ساخت و فرزندش هم با او همسرایی کرد.
فرهاد دریا که انگار ترانه های من خواهرخوانده های قدیمی و صمیمی صدای او هستند نیز در این ساختن سهم گرفت و آهنگش تصویری شد.
آوازخوانان زیادی این ترانه را بازخوانی کرده اند اما آنچه تکانم داد و دوباره جانم داد ، دیدن و شنیدن جوانی در کوهپایه های بدخشان بود که با دوتار میخواند... با چشم های بسته و لحنی کوهی...
روزی پیرمردی برایم گفت : سمیع حامد استی؟ گفتم : بلی ، بفرمایید؟ گفت : تشکر از شعر « ای وطن میسازمت آخر خودم میسازمت»، دلمه یخ کد! یک بچه ام پرچمی بود و یک بچه ام مجاهد...هرکدام شان که خراب کد ، ده واقعیت هردویشان خراب کدن وطنه...مه خراب کدم...حالی باید هرسه ما بسازیم!






























