شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
میا خان؛ پدری که بهخاطر تحصیل دخترانش 'قهرمان' مردم شده
- نویسنده, سید انور
- شغل, بیبیسی
- منتشر شده در
در روزهای گذشته تصاویر مردی در ولایت پکتیکا در جنوب شرق افغانستان که روزانه ۱۲ کلیومتر پیاده طی میکند تا دخترانش را به مکتب/مدرسه برساند، خبرساز شد. او ساعتها پشت در مکتب منتظر میماند تا درس دختران تمام و دوباره آنها را تا خانه همراهی کند.
میا خان ۶۳ سال دارد. روزانه سه دخترش را از خانه تا مکتب که ۱۲ کیلومتر از خانهاش فاصله دارد، پیاده همراهی میکند. او برای اینکه دخترانش در جامعه سنتی ولایت پکتیکا در شرق افغانستان درس بخوانند مجبور است که روزانه ۲۴ کیلومتر را پیاده طی کند.
بیبیسی به سراغ این مرد سالخورده رفته که در روزهای گذشته به "قهرمان" شبکههای اجتماعی افغانستان تبدیل شد. او چند سال است که بیماری قلبی دارد و آرزو دارد دخترانش پزشک/داکتر شوند.
میا خان، سالها مالدار بود و به عنوان کوچی/عشایر از محلی به محلی دیگر دایم در حال کوچ، اما شوق او به آموزش دخترانش باعث شد که رفتن از چراگاهی به چراگاهی دیگر را رها کند.
توجه به آموزش دخترانش او را مجبور کرد که در روستای در حومه شهر شرنه، مرکز ولایت پکتیکا ساکن شود.
آموزش دخترانش برای او اهمیت یافت و مجبور شد تا در شرنه خانه و زمینی بخرد، برای اینکه دخترانش بتواند تحصیل کند، مالداری و زندگی کوچنشینی را رها و پیشه کشاورزی را در پیش گرفته است.
دوری ۱۲ کیلومتری خانه او از مدرسه باعث شده که تنها خواست او از حکومت ساخت یک مکتب در نزدیکی خانه باشد تا دخترانش از آموزش محروم نشوند.
سکوت خانه ساده و گلی بدون حیاط، در یک دشت خشک و بی آب و درخت، هر روز با صدای مردی درهم میشکند، صدای که دخترانش را برای آماده شدن برای رفتن به مکتب، صدا میزند.
میا خان و سه دخترش که فرزندان کوچک خانواده هستند، برای رسیدن به مکتب باید از میان سنگ و خار و بیابان نزدیک خانهاش بگذرند.
روزی، دختر بزرگ خانواده تا صنف/کلاس هفت درس خوانده است. او میگوید پدرش هر روز از خانه تا مکتب و از مکتب تا خانه آنها را همرامی میکند. تا پایان ساعت درسی آنان، پدر در بیرون مکتب انتظارشان میکشد.
او میگوید: "از پدرم بسیار راضی هستم. ما را تا مکتب همراهی میکند و آنجا منتظر ما مینشیند، زمانی که ساعات درسی تمام شد، دوباره خانه میآییم. در خانه ما کسی دیگر درس نخوانده، تنها ما به مکتب میرویم. در مکتب آب آشامیدنی نداریم، تشناب/دستشویی هم نیست. نل/شیر آب خراب است و آب را از مهمانخانهها میآوریم."
در پایان سال تحصیلی و اعلام نتیجه امتحانات برای دریافت کارنامه سالانه هر سه دختر باید لباسهای زیبا بپوشند. باید زودتر به مکتب برسند. از اینرو پدرشان تصمیم گرفته آن روز خاص بجای سه ساعت پیادهروی آنان را با یک موتر/خودرو به مکتب برساند.
ساکنان محل که شاهد روزانه سه ساعت پیاده روی میاخان با دخترانش تا مکتب هستند، او را "قهرمان" میخوانند.
راننده جوانی که پدر و سه دختر را به مکتب رساند، با میا خان گفت که او برایش قهرمان است. هرگاهی که در مسیر راه او را میببیند، رایگان تا مکتب/مدرسه آنها را میرساند.
عطش پدر به آموزش دخترانش سبب شده که دختران این خانواده کوچی/عشایر اندک اندک به آرزوهای بلندشان برسند.
روزی، دختر بزرگ خانواده میگوید برای آیندهاش برنامههای زیادی در سر دارد.
او میگوید: "میخواهیم در آینده داکتر شویم و به کشور خدمت کنیم. اینجا داکتر نیست، باید ما داکتر شویم. از دولت میخواهیم که اینجا برای ما مکتب بسازد. پدر حالا ریش سفید شده و نمیتواند ما را تا مکتب همراهی کند. اینجا که مکتب ساخته شود، مشکل ما کم میشود و در روستای ما دختران دیگری هم هستند که به دلیل دوری راه به مکتب رفته نمیتوانند. اینجا که مکتب ساخته شود باهم یکجا درس خواهیم خواند."
پس از اعلام کامیابی دخترانش در امتحان سالانه؛ از میاخان دعوت میشود که برای شرکت کنندگان در مراسمی که در مکتب گرفته شده، سخن بگوید، اما طعم شیرین پیروزی دختران حس او را دگرگون میکند فقط تشکر میکند و میگوید دیگر توان حرف زدن ندارد.
میا خان میگوید، گاهی اوقات پسرانش، سه خواهرشان را با موتور (ماشین) به مکتب میبرند، اما بیشتر خودش با سه دختر مسیر ۱۲ کیلومتری را پیاده طی میکنند و تا پایان درس منتظر دخترانش مینشیند. میاخان گفت زمانی تصمیم گرفت دخترانش دکتر شوند که برای درمان بیماری قلبش مجبور شد به پاکستان برود.
او میگوید: "دو دخترم، روزی و سایره صنف هفت هستند. جنت، دختر سومم صنف پنج است. سال اول موتر/ماشین گرفته بودم که آنها را به مکتب میبرد و میآورد. آنجا مینشستم و زمانی که درس آنها تمام میشد، پس میآمدیم."
میا خان میگوید "زمانی که به بیماری قلبی مبتلا شدم و به بیمارستان رحمان به پیشاور رفتم، تصمیم گرفتم که دخترانم باید درس بخوانند. پس از درمان که آمدم، گفتم با این وضعیت درس ممکن است، من مزدوری/کارگری میکنم تا یکجا ساکن باشیم و دخترانم باید درس بخوانند."
میا خان به رغم این که از بیماری قلب رنج میبرد، ساعتها در مزرعه نزدیک خانه کار میکند. او افزود که تصمیماش برای ادامه آموزش دختران برگشتناپذیر است.
او میگوید: "تا زمانی که توان دارم، تا زمانی که زنده هستم تشویقشان میکنم. دخترانم داکتر شوند، به مردم خدمت کنند و خیرشان به یک مسلمان برسد، همین تمام آروزیم است."
میا خان نه تنها به دخترانش اجازه درس خواندن داده، او حتی به زنش نیز اجازه داده تا در یک مرکز درمانی ولایت پکتیا کار کند.
او در یک جامعه سنتی در ولایت پکتیکا زندگی میکند و میگوید "از دور میشنوم که مردم با تصامیمام چندان موافق نیستند و گاهی اوقات از من بدگویی میکنند."
آموزش دختران در این ولایت دور افتاده و سنتی هنوز یک چالش پنداشته میشود. کمبود معلم زن از مشکلات عمده برای فراهم شدن زمینه آموزش دختران است. در ۱۹ ولسوالی ولایت پکتیکا تنها ۵۴ معلم زن مشغول تدریس هستند.
در این ولایت تنها یک دکتر متخصص زنان مشغول کار است. در سالهای اخیر شماری از پرستار و ماما/ قابله افزایش یافته ولی برای رسیدگی به نیازمندیهای مردم به ویژه برای درمان زنان شمار آنان هنوز کافی نیست.