شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
داستاننویسی که سیما و رفتار آدمهای وطنش را به تصویر کشید
- نویسنده, عبدالله نایبی
- شغل, شاعر
- منتشر شده در
ببرک ارغند، داستاننویس افغانستان چندی قبل در هلند درگذشت. او از جمله پیشکسوتان داستاننویسی در افغانستان بود. از آقای ارغند بیش از ده اثر بجا مانده که میتوان از مجموعه داستانهای "دشت الوان"، "دفترچهٔ سرخ"، "مرجان" و رمانهای "پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود"، "کفتربازان"،"سفر پرندهگان بیبال"، "لبخند شیطان" و چندین آثار دیگر اشاره کرد.
ببرک ارغند در سال ۱۹۴۹ در شهر کابل به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی خود را به ترتیب در ولایات بلخ، کابل و قندهار به پایان رساند و دانشکده ادبیات و علوم انسانی وقت را در دانشگاه کابل تمام کرد. او در رشته روزنامهنگاری از دانشگاه صوفیه پایتخت بلغارستان دکترا گرفت.
ارغند در خانواده روشنفکر چشم برجهان گشود. از کودکی همراه با خانواده به گوشههای مختلف زادگاهش سفر کرد. او با ذهنِ کنجکاوی که داشت انبوهی از سیماها و رفتارهای آدمهای ساده وطنش را به حافظه سپرد، انگار چیزی در ناخودآگاهش انباشت میشد تا او را به سوی بازآفرینیِ هستیِ این آدمها در گستره زبان بکشانَد.
همان ذهنِ جستجوگر از او شنوندهای ساخته بود که با دقتِ یک کاوشگرِ حرفهای به شیوههای رنگارنگِ گویش آدمها توجه میکرد. سپس وی هر آنچه را که در دبستان و دانشگاه آموخت، آذینوارههایی ساخت که سیماهای ساده آدمهای داستانهایش را در رنگین کمانهای معرفت میپیچاند.
ارغند پس از نشر دو مجموعه داستانهایش - دشت الوان و دفترچۀ سرخ - از من خواست تا بر سومین گزینۀ داستانهایش، مرجان، پیشگفتاری بنویسم. آن گاه در کشور موضوع رئالیسم در ادبیات و هنر از مسایل جدی زندگی فرهنگی به شمار میرفت. من پذیرفتم و در جایی از این پیشگفتار نگاشتم:
"میدانیم که یک آفریده راستینِ هنری باید سه مسئله بُنیادی را مطرح نماید:
مسئله سرنوشتِ فردی آدمها را در بستر تضادهای تاریخی هر دوران.
مسئله آفرینش را که در آن جنبه تخیلی مقام خود را نگه میدارد، یعنی تاریخیت اثر، در کار نویسنده، در مقام "دروغهای بایسته داستانی" مطرح میشود.
مسئله "میراث" گذشته را به حیث ارزشی که از پرویزن (غربال) ارزیابی دوباره میگذرد و رو به آینده میکند ـ آیندهای که باید ساخته شود.
این سه مسئله باید در بافتِ درون - نسجیِشان باهم، تمام اثر را درنوردند و وقتی چنین کردند و هیچ بیغولهای از ساختارِ اثر را تنها نگذاشتند، دیگر جایی برای آن تفکیکِ ساختگی بین مضمون و شکل نمیماند. نبود یا ضعف هرکدام، قامت اثر را ـ به مثابۀ یک کلیتِ منسجم ـ مخدوش میسازد."
با در نظرداشت این طرح من داوریام را در بارۀ داستانهای مرجان کردم: داستانهای مجموعه "مرجان" که در بستر سیتزههای روزگارما روییدهاند، جلوههای از زندگی مردم ما را بازآفرینی میکنند. در این بازآفرینیها روابطِ پیچیده بین آدمها و سنگینیِ مناسبات اجتماعی از ورای تاریخِ زیسته شده در فردیتها، باز نمایانده میشود. از "زنِ بدکاره" تا "اسپی که اصیل نبود" بازآفرینیِ هنری برهههایی از زندگی جامعه افغانی را باز مییابیم. میشود گفت که این دفتر، خوبترین کارهای داستاننویس را در خود گِرد آورده است.
"زنِ بدکاره" گیرا ترین داستان این مجموعه و شاید بهترین آفریده ببرک ارغند باشد. این داستان را میشود در شمارِ موفقترین داستانهای معاصر کشورمان جا داد. (کابل، اسد ۱۳۶۹)
ارغند در دوران مهاجرت افزون بر چند داستان کوتاه، شش رمان آفرید: پهلوان مراد و اسبی که اصیل نبود، کفتربازان، سفرِ پرندهگان بیبال، لبخند شیطان، زنی از خوابگاه و خانوادۀ ما. او مرا به حیثِ نخستین خوانندۀ رمانهایش پیش از چاپ برگزیده بود، چون میانگاشت که داوریام در گستره آفرینش هنری سختگیرانه است!
«کفتربازان» - بازآفرینیی از واقعیتی به طعم شوکران
رُمان "کفتربازان" را آن گونه خواندم، که رمز آب را بازخوانی، در تداوم موجهای رودباری بهاری، فرود آمده از چکادهای برفگیر هندوکش؛ یا شکوه پرواز را بازخوانی درهرآنچه عشقِ عقابیست بر فرازههای آبی اوج. از نمود که بر میشدم به نماد میرسیدم ـ نمودی به وسعت واقعیت رنگین و غمگین و نمادی چون ستارهای گویا، فرو آویخته برمغربِ شب اندود! ...ریالیسم ارغند در این داستان، با نقدی بسیار ماهرانه مستور، همراه است.
"کفتربازان" نمونه دیگری از "ریالیسم نقاد" در داستانپردازی افغانیست که از دیدگاه من با "آفتاب گرفتهگی" و "سه مزدور" [از دکتور اسدالله حبیب] آغاز یافت. منشهای آدمهای "کفتربازان" در پیوند با رویدادهای زندگی شان، آرام آرام تراشیده میشوند؛ هیچگونه جستار هویتی درشخصیتها وجود ندارد. ارغند در این پرداخت داستانی "روایت گفتگویی" را در مقام تکنیکِ ارائه حوادث برگزیده است که با چیرهدستی از عهدۀ آن برآمده است.
"سفر پرندهگان بیبال" یا "خوشههای خشم"افغانی
ارغند در رُمان سفر پرندگان بیبال "ایدیالوژیِ زیسته شده" را به حیث معمارِ نامریی زندگی آدمها در متن یک واقعیت تلخ تاریخی نشان میدهد. نشان دادن رنج و تیره روزی یک زن افغان کار دشواری نیست، ولی نشان دادن این که چنین زنی (مثلا ًعتیقه) چگونه توهماتِ ایدئولوژیکِ مسلط را زندگی میکند و آنها را از طریق زندگی خود به واقعیت تبدیل میکند، گرهیترین مسئله است...
رمان "سفر پرندهگان بیبال" چون "خوشههای خشم" ( اشتاین بک)، چون "پلی بر رودخانه درینا" از ایوآندریچ، برندۀ جایزه نوبل؛ چون "رود بار آهن" از الکساندر سیرافیموویچ یا "زنگها برای کی به صدا درمیآیند" از ارنست همینگوی، اثریست تکاندهنده، غافلگیر کننده، بسیار گیرا و به یقین ماندگار.
بازنماییِ هنریِ واقعیتِ سه دهه جامعه افغانی که انباشته از گسستهای دردآلودِ پیوندهای اجتماعیِ چندین سدهای، متوقف شدن ناگهانی سیر رؤیاها و آرزوهای دیرینسال آدمها توسط رویدادهای تراژیک، فرو ریخته شدن تندیسههای بدریختِ ارزش وارههایِ کهنِ آزادی کُش و بحران نظام ظالمانه اخلاقیات مسلط است، کاریست بسیار دشوار که ببرک ارغند با چیرهدستی هنری، با وسواس یک باستانشناس و با موشگافیِ یک پژوهنده علمی از عهده آن بر آمده است.
شاید علاقمندی بیسابقۀ زنان افغان به این رمان ناشی از همین بازنماییِ تردستانۀ رمزهایِ اسارت زنِ افغان باشد. در این زمینه نیز ارغند فرادستی خود را نشان داده است؛ به طور مستقیم مناسبات حاکم را با روی صحنه آوردن خودِ حاکمان تصویر نمیکند، بل محکومترین موقعیت اجتماعی را چون "سستترین حلقه" که همانا تعیین کنندهترین حلقه است، بر میگزیند و از طریق زندگیِ جهنمی آن، تمامِ زنجیرهای اسارت آورِ خردکننده را نشان میدهد.
"زنی از خوابگاه" ـ اسطورهای از قیام
"۳ عقرب معروف" چرخشگاه داستان است، (در سوم عقرب سال ۱۳۴۴ خورشیدی پلیس بر روی دانشجویان تظاهر کننده در مقابل پارلمان افغانستان در کابل آتش گشود.) چرخشگاه واقعیتِ تلخ جامعه افغانی به سوی فرا واقعیتیِ خواستنی. در این چرخشگاه است که اسطوره زنِ "غوره یی چشم" جان میگیرد. زن و اَبر زن، خوابِ اجتماعی و بیداریِ بشری، بندهای گره یافته در بستر سدهها و نیازِ پرواز به بیکرانهگیِ رهایی، تسلیم شدن به زور و زر و نی گفتن به هر آنچه زنگ تسلیم به رُخ دارد، با هم رو به رو میشوند. بدین گونه است که ساره، زنی از "خوابگاه"، از خوابگاه کوچ میکند.
ساره "خوابگاه قرون" را با عظمت یک اسطوره، با نجابت یک زنِ اسطوره شده، با شهامتِ فشرده شده در سایۀ غورهایِ نگاهایش، پُشت سر میگذارد و در اسطوره بلندیهای برفگیر کوهها که باشگاه وَخشُوران و برگزیدهگانِ سَرمَدیست، لانه میسازد.
رُمان "زنی از خوابگاه" از نگاه پرداخت داستانی و زبانی، در کُل، آفریدهای شاذ (کمیاب) از آب در آمده است. نثر ارغند در این اثر شستهتر از پیش، استوارتر بر قواعد و هنجارهای زبان فارسی هویدا میگردد. فضای سردِ برفینِ داستان انتظاری طولانی برای رسیدنِ فصل رویش میآفریند. اما در نهایت به جای بهار، فصلِ اسطوره از راه میرسد. برهم زدنِ زمستانِ کابل با بهار نمیشود؛ با قیام قامتهای اسطورهای میشود! پرورش آدمهای داستان در متن رویدادها و پدیدههای زندگی به گونه تدریجی پیش میروند و در تقابل سرشتی با هم، زمینه را برای تبارز دو قهرمان مرکزی ـ ساره و الیاس ـ آماده میسازند.
رویدادها، کنشها و واکنشهای آدمها از انسجام، بافت درونیِ داستانی و منطقی همپیوند با ایدئولوژیهای مسلط بر محیطِ زیست برخوردارند. در این اثر کمتر چیزی بیگانه از بایستگیِ ساختاری داستان و پرورش آدمها و رویدادها به چشم میخورد. اما آنچه برازنده و ماندگار جلوه میکند، درونمایۀ اثر است. نشان دادن سیادتِ مناسباتِ ظالمانه و فرتوت اجتماعی بر زنِ افغانی. ازاین دیدگاه،"زنی از خوابگاه" قیامیست علیه روابط جابرانه اجتماعی و دریچهای برای پرورش زن ـ اسطورههای افغان برای برهم زدن تاریخ!
ارغند در مقام یک خبرنگار خبره، نقش مهمی را در پاگیری رسانههای مدرن و اساسگذاری اتحادیه ژورنالیستان (خبرنگاران) افغانستان ایفا کرد. وی عضویت رهبری اتحادیههای نویسندگان و خبرنگاران افغانستان را داشت. بنیانگذار و گردانندۀ چندین جریده و مجله وزین در کشور بود که هر کدام در اشاعه اندیشههای هومانیستی و دموکراتیک و مقاومت در برابر تاریک اندیشیِ قرون وسطایی نقش برازندهای را ایفا کردند.