دوستان صمیمی که فهمیدند خواهر و برادر اند

    • نویسنده, روان بریج
    • شغل, بی‌بی‌سی، شمال‌غرب
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۳ دقیقه

دیو گرین و اندریا ارمستن همین‌که در میدان هوایی شهر منچستر با هم ملاقات کردند به دوستان نزدیک تبدیل شدند.

این دو بیگانه آنقدر با هم نزدیک شدند که در برخی مواقع می‌توانستند جملات یکدیگر را تکمیل کنند. امری که بعدها پس از دریافتن حقیقت منطقی به نظر رسید.

دیو برادر خونی اندریا بود و در کودکی به فرزندی داده شده بود.

اندریا به بی‌بی‌سی گفت: «می لرزیم. بدنم می‌لرزید و قلبم می‌تبید. در نهایت پیدایش کردم باور نکردنی است.»

سال ۲۰۰۵ دیو در ایستگاه بس میدان هوایی کار می‌کرد و اندریا در بخش ماشین‌های خودکار فروش مشغول بود.

در دو سال پس از آن آن‌ها به دوستان صمیمی تبدیل شدند، تا جایی که در روزهای رخصتی به هم زنگ می‌زدند و پیام می‌فرستادند.

یک روز در جریان یک تماس تلفونی دیو به اندریا چیزی را گفت که هیچ گاهی به آن اشاره نکرده بود.

او کودکی فرزندی بود و نام اصلی اش استیوارد پرودلاف است.

اندریا می‌گوید: «به نحوی منجمد شدم و برای یک دقیقه چیزی نگفتم.»

تخلص او پرودلاف بود و او نیز برادری داشت که پیش از به دنیا آمدنش به فرزندی داده شده بود.

او می‌گوید: «این نام معمولی نیست و او حتما باید او [برادرم] می‌بود. به جز از خانواده خودم این تخلص را دیگر هیچ‌جایی نشنیده بودم.»

او فوراً به مادرش سوزان زنگ زد تا تاریخ تولد برادر گمشده اش را بپرسد. تاریخ تولد شان یکی بود. ۲۴ مارچ ۱۹۶۶. او دوباره به دیو زنگ زد.

اندریا می‌گوید: «من گفتم حتما باید تو باشی. حتما تو باشی. و گفتم که می‌خواهم ببینمت، بنابر این رفتم تا او را بردارم.»

زمانی که آن‌ها به سمت خانه مادرش می‌رفتند، دیو متوجه جاده شد. آن‌ها در امتداد جاده‌ای رانندگی می‌کردند که دیو زمانی به عنوان راننده بس از آن عبور می‌کرد.

مسیر پیشین او همواره از جاده‌ای عبور می‌کرد که مادرش در آن زندگی می‌کرد و مکتب اندریا در آن موقعیت داشت.

او همیشه در یک قدمی خانواده اصلی‌اش قرار داشت بدون این ‌که متوجه باشد.

سوزان گفت ملاقات دیو لحظه‌ای رویایی بود.

اندریا گفت: «همه اشک ریختیم، بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم.»

«باور نمی‌شد که مادر و برادرم را یکجا داشتم.این فوق‌العاده بود.»

مادر اندریا به او گفته بود که او برادری داشت. گفته بود که او را در نوزادی به فرزندی داده اند و مادر او زنی خوب بوده است که نمی‌توانسته خودش صاحب فرزند شود.

اندریا گفت: «می‌خواستم فوراً به او زنگ بزنم و بگویم که می‌خواهم با او بازی کنم.»

سوزان گفت که تلاش کرده که پسرش را به کمک یک سازمان خیریه پیدا کند اما موفق نشده است.

اندریا می‌افزاید: «گفتم آیا امکان دارد که بروم و پیدایش کنم؟» سوزان گفته که به این سادگی پیدا نمی‌شود.

آن‌گونه بود که اندریا وعده سپرد یک روزی برادرش را پیدا کند.

اندریا پس از ملحق شدن با برادرش می‌گوید:«از کودکی در آرزوی این روز بوده است.»

«بله. من به وعده ام عمل کردم، پسرش را به او دادم.»

سوزان در تاق بالای خانه‌اش یک عکس از کودکی دیو داشت.

همان عکسی بود که والدین فرزندی‌اش چند روز پس از گرفتن او را به مادرش فرستاده بودند.

دیو یک نسخه از این عکس را در خانه‌اش والدین فرزندی اش دیده بود.

دیو از ده سالگی می‌دانست که فرزندی است زیرا والدینش به او اسناد فرزندخواندگی را نشان داده بودند.

او اما می‌گوید که دوران کودکی شاد داشته و هیچ گاهی تمایلی در دل نداشت که والدین اصلی را پیدا کند.

إحساس نمی‌کردم که در جستجوی پرسش‌های بی‌پاسخ باشم.

بزرگترین خوش‌شانسی

برای هر سه پیدا کردن یکدیگر تجربه تحول ‌آفرین بود.

دیو می‌گوید: «من از نداشتن تجربه‌های مثبت در زندگی‌ام به این رسیدم که بدانم بهترین دوستم خواهرم است.»

«من مادرم را پیدا کردم و به گونه‌ای او را خوشحال کردم. و من خانواده‌ای را پیدا کردم که نمی‌دانستم أصلا وجود دارند.»

مادرشان اخیراً درگذشت اما هر دو می‌گویند خوشحال اند که در آخر با هم ملحق شدند.

اندریا می‌گوید: «او به شدت مشتاق بود که تو را پیدا کند و مطمئن شود که تو زندگی خوبی داری.»

برای اندریا این تجربه هم تلخ بود هم شیرین. او سال‌ها آرزو داشت برادرش را بیابد.

او می‌گوید: «متأسفانه پدر و مادرم از هم جدا شدند. بنابراین از سختی‌های زیاد عبور کردم. می‌دانستم که او [دیو] یکجایی است، اما نمی‌دانستم دقیقا کجا.»

این خواهر و برادر می‌گویند که از با هم بودن شان نهایت استفاده را کنند و در شهر استردفوردشایر با هم زندگی می‌کنند.

به باور آن‌ها پیدا کردن یکدیگر «بزرگترین خوش‌شانسی در زندگی‌شان» بوده است.