14:36 گرينويچ - چهارشنبه 26 ژوئيه 2006 - 04 مرداد 1385
رفت يک شخصی که بتراشد سرش
در بر دلاک از خود خرترش
لنگ بر زير زنخ انداختش
تيغ اندر سنگ روئين آختش
بر سرش پاشيد آب از قمقمه
اونشسته همچو سلطان جمجمه!
پس به کون خويش، ماليد آينه
گفت خوش بين باش، به زين جای نه!
تيغ را ماليد برقيشی که بود
پيش تخمش در رکوع و در سجود
تيغ خود را کرد تيز، آن دل دو نيم
گفت: بسم الله الرحمن الرحيم
آن سر بی صاحب بدبخت را
يا سر چون سنگ خارا سخت را
کرد زير دست و ماليدن گرفت
بعد از يک سو، تراشيدن گرفت
اولين بارش چنان ضربی به سر
زد، کز آن ضربت دلش را شد خبر
گفت: آخ استاد، ببريدی سرم
گفت: راحت باش، تا من سرورم
پنبه می چسبانمش تا خون ريش
از سر خونين نريزد روی ريش
پنبه می چسباند، يک لختی دگر
برسر لختش زدی ضرب دگر
باز فرياد از دل پرخون کشيد
تا بجنبد، چند جا را هم بريد
هی بريدی آن سر، هی از جيب خويش
پنبه می چسباند، برآن زخم ريش
پوست، از آن سر همه تاراج کرد
صفحه سر، دکه حلاج کرد!
تا رسيد آنجا که سرتاسر، سرش
غوزه زاری شد آن سر بارآورش
گفت: « سر اين سر از بيصاحبی است
زان تو پنداری کدو يا طالبی است
تا تو دلاکی، يقين دان مرده شوی
جمله سرها را برد بی گفتگوی
تيغ دادن بر کف دلاک مست
به که افتد شاهی، احمد را به دست
آن کند زخمی سر و اين سر برد
سر ز سرداران يک کشور برد!