غفارخان 'فرزند اشتباه مکان'؛ نگاهی به زندگی و میراث 'گاندی سرحد'

- نویسنده, محیالدین مهدی
- شغل, پژوهشگر و عضو پیشین مجلس نمایندگان افغانستان
- منتشر شده در
اعتراضات پشتونها به دلیل بازداشت منظور پشتین، رهبر جنبش تحفظ پشتونهای پاکستان مصادف شده با ۳۲ سالگی درگذشت خان عبدالغفارخان از مهمترین رهبران پشتون هند، از همراهان ماهاتما گاندی و از بنیانگذاران جنبش عدم خشونت در شبهقاره. محیالدین مهدی، پژوهشگر در کابل در این مطلب نگاهی کرده به زندگی، عملکرد و میراث" گاندی سرحد"

این عنوان را از لوئیس فیشر به عاریت گرفتهام؛ او نام کتابش را "گاندی، فرزند اشتباه زمان" نامیده است. فیشر میخواهد بگوید که شخصی با این خصلتها و خصوصیات، که موهنداس کرمچند گاندی نام دارد، نباید در اواخر قرن نوزدهم به دنیا میآمد، و تقریباً تمام نیمهی اول قرن بیستم را میزیست.
او همچون راهبان پیرو بودا و مهاویرا، میبایست قبل از قدیسان و حواریون عیسی در نیمهی دوم قرن پنجم پیش از میلاد، یا در سدههای نخستین اسلامی، پا به عرصه هستی میگذاشت، تا آموزههای او که ریاضت شاقه، ترک حوائج نفسانی، احتراز از ریختن خون حیوانات، و تمسک به آیین عدم تشدد (خشونت پذیری) بود، امکان اجرا و انتشار در جامعه پیدا میکرد. جامعه نیمه اول قرن بیستم که گاندی در آن میزیست، به شدت غربزده شده بود؛ با مفاهیمی که گاندی تعلیم میداد، قرنها فاصله داشت.
با اینحال، از میان رهبران سیاسی و مذهبی هندِ این دوره، آنکه بیش از همه (و شاید بتوان گفت بطور غیرقابل مقایسه با دیگران) مورد احترام ملت هند قرار داشت، گاندی بود. زیرا او ارزشهای والای انسانی را که فراتر از قید زمان و مکان است مبنای کار سیاسی خویش قرار داده بود. او به انسان هندی میاندیشید.
خان عبدالغفار خان دوست و همرزم گاندی در سال ۱۸۹۰م در روستای اتمانزی هشنغر صوبه (ایالت/ولایت) سرحد (که در پاکستان کنونی قرار دارد و چند سال پیش نام آن به ایالت پختونخواه، تغییر کرد) پا به عرصه هستی گذاشت. خانواده او متمول بود؛ پدرش خان بزرگ و صاحب املاک فراوانی بود. با اینحال، به دلایلی - برخلاف برادر بزرگش (داکتر خان صاحب) - از روآوری به تحصیلات رسمی بازماند. اما از همان آوان جوانی شور سیاست در کردار او نمایان بود.
این زمان، جنگ اول جهانی پایان یافته بود، مسلمانان هند "امیدوار" بودند بریتانیا این جنگ را ببازد، تا از قید استعمار رهایی یابند؛ اما مهمترین قربانی آن خلافت عثمانی بود. خلافت عثمانی نزد کافه مسلمانان وجاهت نزدیک به قداست داشت. عثمانیها نه تنها تمام قلمرو غیرترکی خود را از دست دادند، بلکه شرط لغو خلافت را نیز از سوی پیروزمندان متحمل گشتند.
چیزی که برای مسلمانان- مخصوصاً مسلمانان هند- تحمل ناپذیر بود. از اینرو، در هند دو برادر به نامهای مولانا محمدعلی جوهر و مولانا شوکتعلی جوهر، جنبشی زیر نام "تحریک خلافت" (جنبش خلافت) تاسیس کردند. جمع کثیری از مسلمانان به این تحریک پیوستند؛ عبدالغفار خان بیست ساله از این جمله بود. در جوِّ به شدت دینیای که بوجود آمده بود، یک ملای (روحانی) دیگر هندی بنام عبدالباری لکنوی، فتوا صادر کرد که هندوستان "دارالحرب" است؛ او گفت "اگر جنگ نمیتوانید هجرت کنید". خان غفارخان با جمعی حدود سی هزار تن در سال ۱۹۲۰ به کابل آمده و از امانالله خان - که تازه پادشاه کشور مستقل بریده از بریتانیا شده بود- تقاضا کردند که آنانرا در جنگ با این کشور یاری رساند. امانالله خان عدم تمایل خود را به آنان بازگو نمود؛ عده اندکی در افغانستان ماندگار شدند؛ و بقیه آنان هم پراکنده شدند. غفارخان به اتمانزی برگشت و به زودی اصل مشکل را که "ناآگاهی" تودههای مردم هندوستان - مخصوصاً پشتونهای صوبه سرحد- بود، پیدا کرد.
با چند تن از یارانش، "انجمن اصلاحالافاغنه" را بنیاد نهاد: و به اصل عدم تشدد (دوری از خشونت) روی آورده، شعبات انجمن را در اکثر شهرکهای صوبه سرحد گشود، و نخستین گام را با شرکت در نهضت "عدم تشدد" با حکومت بریتانیا در جهت "سیاست عملی" به پیش نهاد. با اینحال، حکومت بریتانیا برای بار سوم او را به اتهام همکاری با "تحریک خلافت" زندانی نمود.
خان پس از سپری نمودن سه سال زندان، بنا به میل خودش و توصیه اقارب، با همسر دوم خود، عازم شام و بیتالمقدس گردید (سال ۱۹۲۸م)؛ (دراین ضمن بنا به حادثهای همسر دوم خود را نیز از دست داد، و ۶۰ سال پسین (آخر) زندگی خود را مجرد زیست؛ همسر اولش را که مادر ولی خان و غنی خان بود، بر اثر ابتلا به بیماری وبا از دست داده بود). بعد از برگشت به هندوستان، وی به نشر رساله مجلهای پشتون مبادرت نمود، که در نوع خود در میان پشتونها بیسابقه بود.
خدمت به خدا همان خدمت به خلق است
اما غفارخان مهمترین فصل کارنامه زندگی سیاسی خود را در سال ۱۹۳۰میلادی آغاز کرد. دراین سال با همکاری ۳۱ تن از روشنفکران پشتون "جماعت خدایی خدمتکار" را بنا نهاد. فلسفهی این جنبش این بود که "خدا به خدمت انسان نیاز ندارد؛ خدمت به خدا همانا خدمت به بندگان خداست." خان برای گسترش پایههای این حرکت، بارها به شهرها و روستاهای صوبه سرحد سفر کرد؛ و دفاتر این حرکت را در آنجاها تاسیس نمود. دهها هزار عضو داوطلب به این جنبش گرویدند. اینان به خاطر یونیفورم مخصوص خویش که به رنگ سرخ بود، به "سرخ پوشان»"معروف گشتند. اما حکومت انگلیس که از سرعت عمل خان و خدایی خدمتکار نگران شده بود؛ غفارخان را بار دیگر زندانی ساخت؛ و به منظور محدود ساختن ارتباطاتش با بیرون، او را در زندان گجرات- واقع در پنجاب- محبوس ساخت.
حکومت بریتانیا علی رغم شعار "عدم تشدد" خان و جماعت خدایی خدمتکارش، تصمیم به مقابله با این جنبش داشت. یکی از رهبران پشتون بنام سِر صاحبزاده عبدالقیوم خان - که روابط و مناصبی در حکومت داشت- به دوستان نزدیک غفار خان مشورت داد که برای در امان ماندن از آسیبی که حکومت در پی رساندن آن به نهضت "خدایی خدمتکار" است، ضرور مینماید که "خدایی خدمتکار" به یکی از احزاب بزرگ هندوستان - که مطابق قانون حق فعالیت دارند- بپیوندد.
این پیام را در زندان گجرات به خان رسانیدند. او بعد از مشوره با همرزمانش، دو تن از اعضای تحریک را نزد رهبری حزب مسلم لیگ فرستاد. اما مسلم لیگ- بنا به حساسیت اعضای صوباییاش (ایالتهایش) با خدایی خدمتکار- از پذیرش عضویت "خدایی خدمتکار" امتناع ورزید. این بار به حزب کانگرس (کنگره) مراجعه کردند. کانگرس این پیشنهاد را پذیرا گشت، و از این تاریخ خدایی خدمتکار زیر مجموعهی کانگرس گشت. این امر باعث گردید که زندانیان خدایی خدمتکار- از جمله باچاخان- بنا به مصالحهای که میان گاندی و لرد اورن بعمل آمد، از زندان رها گردند. اما قیدِ و ممنوعیت ممنوعالورود بودن به صوبهی سرحد از او برداشته نشد.
غفار خان به شرق و جنوب هند رفت؛ و با شخصیتهای مهم سیاسی هند آشنا شد. در همه جا با استقبال فراوان مردمان مختلف- اعم از مسلمان، هندو، پارسی و عیسوی-روبرو شد. تحریک خلافت و جمعیتالعلمای هند نیز از زیر مجموعههای کانگرس بودند. غفارخان در برگشت از بمبئی به دهلی، مهمان جمعیتالعلمای هند بود. برای اولین بار در جلسه سرتاسری کانگرس شرکت نمود؛ به او اجازه سخنرانی نیز داده شد. اما ظاهراً مهاتما گاندی را برای نخستین بار در داخل غرفهای قطار ملاقات کرد و با او به امریتسار رفت.
گاندی، غفار خان را برای یک ماه در زادگاه خویش- واقع در باردولی گجرات- مهمان نگهداشت؛ و به احترام او، نام کمیته سرحدی کانگرس را به "جرگه صوبه سرحد" تغییر داد. با اینحال، حکومت سرحد صلح گاندی با لرد اوون را - که در سرتاسر هندوستان مرعیالاجرا بود- نادیده میگرفت. غفار خان از قول گاندی نقل میکند که وقتی او به لرد اوون نسبت به خشونت حکومت صوبه سرحد در برابر پشتونها بطور عموم، و نسبت به اعضای خدایی خدمتگار بطور خاص اعتراض میکند، لرد با تعجب میگوید که: "د عدم تشدد په اصولو روان پشتون، د متشدد پشتون نه دیر خطرناک دی" (پشتون خشونتگریز از پشتون خشونتورز خطرناکتر است.)
غفار خان به دعوت وایسرای (نایبالسلطنه) هند در کنفرانس میز گرد "شیملا" شرکت نمود. این زمان مقارن به وقتی بود که حزب مسلم لیگ بعد از سالیان متمادی منفعل بودن، استقلال مسلمانان در کنفدراسیون هندوستان را طرح نموده بود. این طرح از سوی علامه اقبال در کنفرانس سالیانه مسلم لیگ در ۱۹۳۰ پیش کشیده شده بود. از اینرو، سِر فیروزخان نون وزیر اعلی پنجاب که عضو مسلم لیگ بود، به خان گفت که کانگرس به مسلمانان حق نمیدهد. خان بار دیگر پیشنهاد کرد که اگر مسلم لیگ طرح او را که فدرالیسم هندوستان، و خودگردانی صوبه سرحد است، بپذیرد، حاضر است کانگرس را ترک گفته به مسلم لیگ بپیوندند. فیروز خان به او وعده داد که پیام ترا به جناح میرسانم. غفار خان او را شانزده سال بعد (در سال ۱۹۴۶ م) در بهار دیده، و به او گفته جواب مرا ندادی؟
اما پیوستن غفار خان به کانگرس، بازتابهای منفی نیز داشت؛ سه تن از همراهانش از او جدا شدند. آنان گفتند که هدف خدایی خدمتکار اصلاح تهذیب دینی و ملی پشتونها در چارچوب دیانت اسلامی است. کانگرس یک حزب سکولر است؛ این اصلاحات در آن حزب ممکن نیست.
مسلمانستیزی و پایان طرح "هند بزرگ"
از سال ۱۹۴۰میلادی که مسلم لیگ طرح جدایی مسلمانان و تشکیل کشور مستقل پاکستان را در پیش نهاد، خان و خدایی خدمتکار را در وضعیت دشواری قرار داد. خان متوجه احساسات مسلمانستیزانه تعدادی از رهبران هندوی کانگرس مثل جواهرلال نهرو، سردار پتیل و راج گوپال اچایه نیز بود. با اینحال او تصور میکرد که در چارچوب طرح هیئت کابینه بریتانیا، اتحاد هندوستان حفظ خواهد شد. این طرح ایالات پانزدهگانهی آن زمان هندوستان را در سه گروه تقسیم نموده بود: الف- ایالات مدرس، بمبئی، یوپی، سیپی، بیهار و اودیسا (دارای اکثریت هندو)؛ ب- شامل ایالات پنجاب، صوبهی سرحد، سند و بلوچستان (دارای اکثریت مسلمان)؛ ج- شامل ایالات بنگال و آسام (با اکثریت اندک بیشتر مسلمانان).
با این طرح هر دو حزب بزرگ هند- کانگرس و مسلم لیگ- موافقت کردند. حکومت بریتانیایی هند از حزب کانگرس خواست تا حکومت عبوری (گذار) تشکیل دهد (۱۹۴۶م). کانگرس مجمع قانونگذار را فراخواند. در این وقت هم رهبری کانگرس، و هم رهبری حکومت عبوری با نهرو بود. نهرو به خبرنگاران گفت که او مقید به طرح "هیئت کابینه" در زمینه تقسیم ایالات به سه گروه نیست. این سخن نهرو نه تنها مسلم لیگ را نگران ساخت؛ بلکه بعضی از اعضای کانگرس مثل مولانا ابوالکلام آزاد و خان عبدالغفار خان نیز از آن اظهار نارضایتی کردند. محمد علی جناح طی اعلامیهای گفت: "سخنان رهبر کانگرس همه چیز را دگرگون ساخت؛ از حالا به همه چیز از نو باید پرداخت."
خان مینویسد: "این سخنان جواهر لال نهرو اثرات ناگواری بر آقای جناح وارد کرد. آن سخنان طوری بودند که به هر کسی اثر نامیمون داشتند. موقف جناح صاحب این بود که نهرو ذهن و افکار کانگرس را ترجمانی (بیان) میکند. دلیل جناح این بود که هرگاه کانگرس به این سرعت به قول خویش پشت پا میزند، در حالیکه هنوز انگلیس در این وطن حضور دارد، و هنوز صلاحیت به دست کانگرس نیفتاده، پس اقلیتها چگونه میتوانند باور کنند که بعد از خروج انگلیس از این ملک، کانگرس تغییر موضع ندهد، و به چیزی مبدل نگردد که در سخنان نهرو بیان شد." {ز ما ژوند او جدوجهد، ص ۷۴۶}.
از طرف دیگر کانگرس به رهبری نهرو اصرار داشت که سهم مسلمانان در حکومت عبوری را مسلم لیگ گرفته؛ از اینرو کانگرس هیچ کرسی وزارت را به مسلمانان نمیدهد. گاندی از غفار خان خواست تا به دهلی بیاید و در این باره با او مشوره شود. غفار خان استدلال میکند که مسلمانان در کانگرس متحمل مشکلات شده و قربانی دادهاند. باید به آنان سهم داده شود. رهبری کانگرس به احترام غفارخان این پیشنهاد را میپذیرد.
غفار خان در این سفر از نهرو تقاضا میکند که به عنوان رییس حکومت عبوری و رییس کانگرس از صوبه سرحد دیدن کند. او میپذیرد؛ اما این سفر با مخالفت شدید مردم سرحد روبرو میشود. در میدان هوایی پیشاور هزارها نفر با پلاکارتهایی که در آنها نوشته شده بود، "هندو برگرد!" دست به مظاهره میزنند. در همه جا به نهرو اهانت میشود. این در حالی است که حکومت ایالتی بر اساس انتخابات سال ۱۹۴۵م، بدست کانگرس بود، و داکتر خانصاحب- برادر غفارخان- وزیر ایالتی بود. این سفر اثرات منفی بر نهرو به جا گذاشت. او متوجه شد که صوبهی سرحد با اکثریت مسلمان نمیتواند در هیئت هندوستان بماند. بیتردید وی گزارش سفر خود را به گاندی و سایر اعضای کمیته کاری کانگرس داده بود. ازینرو، کانگرس از موضع اولی خویش که "حفظ هندوستان متحد" بود، عدول نمود.
دراین زمان که خشونت میان مسلمانان و هندوان سرتاسر هند را فراگرفته بود، وایسرای جدید هندوستان، لرد مونت باتن، با طرح تجزیه هند به دو کشور (هند و پاکستان)، وارد دهلی گردید. او اعلان کرد که حکومت بریتانیا بعد از ۳۰ ژوئن ۱۹۴۸م، حاضر به اداره هندوستان نخواهد بود. او نیز به صوبه سرحد سفر کرد. گاورنر (فرماندار) بریتانایی صوبه سرحد سِر اولف کیرو (مولف کتاب دِ پتانز)، رهبران مسلم لیگ، و مامورین دولتی ضلعها و رهبران قومی قبایل با وایسرا دیدن کردند. به قول غفار خان اولف کیرو دشمنی با کانگرس و مخصوصاً با خدایی خدمتکار داشت. آنان نیز ذهنیت بیرون آوردن صوبه سرحد از چنگ خدایی خدمتکار - یا پشتونهای ناسیونالیست- را به نایبالسطنه تلقین کردند. تا این زمان مسلم لیگ صوبه سرحد صاحب اقتدار بیشتر از کانگرس شده بود.
لرد مونت باتن در بازگشت به دهلی، طی جلسهای که با رهبران کانگرس داشت، به این بده و بستان به توافق رسید که کانگرس علیرغم در دست داشتن حکومت سرحد، به برگزاری رفراندوم در آن ایالت موافقت نماید. در مقابل حکومت انگلیسی هند ایالت بنگال و پنجاب را - که در هر دو مسلمانان اکثریتاند- تجزیه مینماید.
لرد مونت باتن در ۳ ژوئن ۱۹۴۷م، تقسیم هندوستان به دو کشور مستقل به نامهای هند و پاکستان را -بر مبنای تغییرات ذکر شده در طرح تقسیم ولایات به سه گروه- اعلان نمود.
خشونتگریزی پشتونها
کمیته کاری کانگرس- که غفار خان عضو آن بود- تشکیل جلسه داد. او متوجه گردید که علاوه بر سردار پتیل و راج گوپال اچایه، اینک مهاتما گاندی- که قبله آمال او بود- نیز از تقسیم هند طرفداری میکند، متحیر میشود. از آن سو وقتی میبیند کانگرس در غیاب او به برگزاری رفراندوم در صوبه سرحد نیز موافقت کرده، بسیار ناراحت میشود. او مینویسد: "اصل کی ماته تر دغه وخته پوری دا معلومه نهوه؛ چی د مونت بیتن، کانگرس او مسلم لیگ تر منخه، نو زه د دی حقیقت نه خبر شوم" {ص ۷۷۹}. (ترجمه: در واقع تاکنون نمیدانستم که بین لرد مونت باتن، کنگره و مسلم لیگ چه گذشته؛ تازه آگاه شدم"
غفار خان پس از این جلسه به پیشاور برگشت و به حکومت گفت که چون کانگرس تقسیم را پذیرفته، در این حالت در صوبه سرحد به رفراندوم ضرورت نیست؛ زیرا اکثریت کرسیهای این ولایت با کانگرس است. اما وایسرا این سخن را نپذیرفت. خدایی خدمتکار پیشنهاد کرد که چون رفراندوم به خاطر پیوستن به هندوستان یا پاکستان میشود، اجازه دهید، پشتونستان به عنوان کشور مستقل نیز داخل سوالنامهی رفراندوم گردد. اما انگلیسها نیز این را خلاف فیصله با دو حزب دانسته رد کردند. خدایی خدمتکار ناگزیر گردید رفراندوم را تحریم کند.
خان عبدالغفار خان، کانگرس و دوستان خود در رهبری آن حزب را به بیوفایی و خیانت به پشتونها متهم کرد: "حه چی وشول هغه وشول؛ او د مولانا آزاد خبره حه چی ولیدل دا یو خوب و. خو زه وایم چی دا یو سازش و، دا یوه بیوفایی وه، او دا یو غداری وه چه ز مونز سره وشوه.... خو حقیقت دا دی چی عدم تشدد د هغوی پالیسی وه او ز مونز عقیده وه او ده" {ص ۷۸۶}. (ترجمه: چیزی که اتفاق افتاد، اتفاق افتاد؛ به گفته مولانا آزاد این یک خواب بود. اما من میگویم آنچه با ما شد یک معامله بود، یک بیوفایی بود، یک خیانت بود.... اما حقیقت این است که عدم تشدد برای آنها یک سیاست بود اما برای یک عقیده بود و هست."
مرد بزرگ، "متین و بیآلایش"
خان عبدالغفار خان از نظر شخصیتی مردی بزرگ، متین، متواضع، صادق و بیآلایش بود. زندگی ساده و عاری از تجمل داشت. لباس کرباسی به تن میکرد؛ غذای معمولی میخورد. با اینحال همان طوری که گفتهاند، علیرغم نشست و برخاستش با رهبرانی چون گاندی و نهرو و آزاد، فاقد فراست عالی بود. در یکی از حساسترین مراحل حیات سیاسی هند در سال ۱۹۳۷م، از احراز کرسی رهبری کانگرس امتناع نمود و فرصت را به نهرو واگذار کرد. همان بود که اعلان مشی سوسیالیستی از جانب نهرو، زمینههای دوری بیشتر مسلمانان را فراهم نمود.
در مجموع پاچا خان نتوانست مسیری را که هندوستان در نیمه اول قرن بیستم دنبال میکرد، پیگیری کند. علیرغم ادعاهای سکولاریستی رهبران کانگرس و مسلم لیگ، تب دینی روز به روز در هندوستان حادتر میشد و جامعه به سوی دو قطبی شدن -در محور دین- در حرکت بود. غفار خان رهبر ایالتی بود که درصد مسلمانان در آن بیش از سایر ایالات بود (۹۳%)؛ با اینحال اصرار او در همسویی با کانگرس، "اشتباهی" بود که او را در چهل سال اخیر زدگیاش، اذیت میکرد. صوبهی سرحد- هم به دلیل موقعیت جغرافیایی، و هم به دلیل باشندگان سنتی پشتون خویش- یارای برداشت نظریات لاقیدانه و فوقالعاده تساهل پسندانهی او را نداشت.
غفار خان وقتی رو سوی هند داشت، فرا دینی، فراقومی و فرا زبانی میاندیشید؛ اما وقتی به جانب افغانستان مینگریست، دیگر یک پشتون ناسیونالیست بود. مشوره او به امانالله خان، و توصیههایش به محمود طرزی مبنی بر اجباری بودن سخن گفتن به زبان افغانی (به هرکی خود را افغان میداند) خلاف آن واقع بینیای بود که پاچا خان حین سفرهای همیشگیاش به ایالات هندوستان نشان میداد.
چنانکه تقلای او به هندو بودن همه هندوستانیها بینتیجه بود، اصرارش بر افغان شدن همهی افغانستانیها نیز ثمری نداشت.
با این همه، جامعهی پشتون هنوز هم به احیای «نظریهی عدم تشدد» او سخت نیازمند است.































