18:42 گرينويچ - جمعه 16 ژوئن 2006
ناجیه غلامی از مشهد
ساعت 7 بعد از ظهر روزیکشنبه 21 خرداد
ساعت 7:15 بعداز ظهر همونجا
ساعت 7:30 بعد ازظهر
توی یه پاساژ سه دسته آدم نشستن... بالا پایین و وسط سالن پاساژ ... سه تا تلویزیون کوچیک چهارده اینچ هم هست... اینقدر بی روح دارن فوتبال نگاه می کنن که تعجب می کنم...هنوز مساوی هستیم.
از این پاساژ تا پاساژ بعدی ده دقیقه هم راه نیست... وقتی می رسم ما دوتا گل خوردیم... البته ببخشید ایران دو تا گل خورده...
قیافه ها اخمو... دو سه نفر رو زمین نشستن عزاداری می کنن... دو سه تا هم دارن با هم دعوا می کنن....
یکی با داد و فریاد می گه خب معلومه دیگه.... وقتی یه تیم ملی داریم که یکی از بازیکنان قبل بازی مریض بشه ... یکی مشکل خانوادگی داشته باشه... یکی پیر شده باشه... و هر کی به یه شکلی ... باید هم همین جوری بشه...
و من در این حاشیه با دوستانی در کوچه و خیابون آشنا می شم.
ریحانه
میلاد
فاطمه
آقای میانجی
"من در خانواده کاملا فوتبال دوست زندگی می کنم... خودم خانمم و دو تا پسرم... همه استقلالی هستیم. اما من فشار خون دارم. نمی تونم فوتبال ببینم. فشارم می ره بالا. ما مخصوصا در شهرهای مذهبی به فضاهای شاد بیشتر نیاز داریم و خیلی دلمون می خواد یه بهانه برای شادی کردن داشته باشیم برای عمومی کردنش در جامعه ... اما این تیم فوتبال که اینقدر براش سرمایه می شه نمی تونه خواسته های مارو برطرف کنه."
محمد رضا
![]() |
و علی
" برنده فوتبال امشب منم. من راننده تاکسی هستم. اول که بازی شروع شد یه خانم و آقای خیلی پولداری اومدن تاکسی می خواستن. اما هیچکس حاضر نمی شد اونها رو ببره. من دلم سوخت. اون آقا که تاجر بود وقتی این کار منو دید منو برد خونش یه تلویزیون کوچیک که از دوبی آورده بود آورد توی ماشین. من اونو همه جا بردم. فوتبال رو هم دیدم. کلی پول هم بابت کرایه تاکسی گرفتم و الان هم خوشحالم که حداقل اگر باختیم من یه چیزی به جیبم رفت. از دیدن فوتبال هم محروم نشدم."
چند تا هم پسر بی خیال
" بی خیال بابا مگه حوصله داریم غصه بخوریم... چرا غصه بخوریم.مگه این باخت اول ماست؟"