باربارا استرایسند: در زندگی‌ام زیاد خوش نگذرانده‌ام

نیم رخ باربارا استرایسند

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، باربارا استرایسند: «من خیلی تودار هستم. از ستاره بودن لذت نمی‌برم»
    • نویسنده, مارک سوج
    • شغل, گزارشگر موسیقی، بی‌بی‌سی
  • منتشر شده در

وقتی باربارا استرایسند ۱۷سال داشت و برای اولین بار دور از خانه شروع به زندگی کرد، برای خودش هدفی تعیین کرد.

او به خودش گفت: «من باید مشهور شوم. فقط برای اینکه هرروز یک نفر دیگر تختم را مرتب کند.»

خانم استرایسند با به خاطر آوردن این آرزوهای دوران جوانی می‌خندد: «هیچ‌وقت نمی‌توانستم گوشه‌های تخت را درست کنم.»

«اما راستش را بخواهید رؤیابافی درباره شهرت شیرین‌تر از خود شهرت است. من آدم خیلی توداری هستم. از ستاره بودن لذت نمی‌برم.»

این درسی بود که خیلی زود در زندگی یاد گرفت. وقتی در سال ۱۹۶۶ برای اولین بار به بریتانیا رفت مجله نیوزویک درباره‌اش چنین نوشت:

«باربارا استرایسند ثابت می‌کند که چطور کاریزما می‌تواند بر زیبایی ظاهری پیروز شود. بینی دراز، سینه‌های کوچک و باسنی بسیار بزرگ. با همه این‌ها وقتی جلوی میکروفون می‌ایستد، نسل‌ها و فرهنگ‌ها را درمی‌نوردد.»

رسانه‌ها همیشه توجه عجیبی به‌ظاهر او داشته‌اند. او را «مورچه‌خواری محبوب» نامیده‌اند که بینی باورنکردنی‌اش او را شبیه «غزالی نزدیک‌بین» کرده است.

اما وقتی به یک سوپراستار تبدیل شد، موضوع توجه هم‌ تغییر کرد. ناگهان استرایسند به «ملکه بابل» تبدیل شد که ترانه‌هایش تا ۲۵۰ میلیون کپی به فروش می‌رفتند. زنی که برنده ۱۰ جایزه گلدن گلوب، پنج جایزه امی و دو اسکار برای بازیگری و نوشتن ترانه شد.

اما آثار این آسیب‌ها به‌جا ماند.

او در زندگینامه جدیدش، نام من باربارا است، می‌نویسد: «حتی بعدازاین همه‌سال، هنوز هم از آن توهین‌ها آزرده‌ام و نمی‌توانم تحسین و ستایش‌هایی که بعدازآن به راه افتاد را باور کنم.»

می‌گوید این کتاب تلاشی است برای تصحیح گذشته.

«این تنها راهی بود که می‌توانستم کمی کنترل روی زندگی‌ام داشته باشم.»

«این کتاب مانند میراث من است. داستان زندگی‌ام را نوشته‌ام و بعدازاین کتاب دیگر لازم نیست در هیچ مصاحبه‌ای حاضر شوم.»

خانم استرایسند یکی از معدود افرادی است که به اگات مشهورند و برنده جوایز امی، گرمی، اسکار و تونی شده‌اند

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، خانم استرایسند یکی از معدود افرادی است که برنده جوایز امی، گرمی، اسکار و تونی شده‌
از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

خوشبختانه او اجازه داد بی‌بی‌سی با او در خانه‌اش که در بالای تپه‌های مالیبو قرارداد مصاحبه کند. بااینکه شنیده بودیم معمولاً دیر آماده می‌شود و باوجود چنددقیقه‌ای که طول کشید تا عینکش را پیدا کند، سروقت حاضر بود.

او تمام خصوصیت‌هایی که امیدوارید را دارد: روراست، بامزه، خوش‌برخورد، تا حدی نازپرورده، کاریزماتیک و گه گاه برخوردهای غیرمنتظره‌ای از او سر میزند.

نوشتن خاطرات استرایسند ۲۵ سال طول کشیده است. او از سال ۱۹۹۹ شروع به نوشتن یادداشت و نت‌هایی دست‌نویس کرد. نسخه نهایی حدوداً ۱۰۰۰ صفحه‌ای، چنان سنگین است که می‌توان از آن مثل اسلحه استفاده کرد.

این ستاره مشهور با اینکه ادعا می‌کند حافظه‌اش کمی ضعیف شده اما کتابش پر از جزییات جالب از صحبت‌های پشت‌صحنه، هواداران عقل و هوش از کف داده و حادثه سقوط از اتوبوسی در لندن است.

او درباره ساختن کلون از محبوب‌ترین سگش می‌گوید و از خواندن ترانه در هتل‌ها در غالب شخصیت ساختگی آنجلینا اسکارنجلا. می‌گوید ازدواجش با جیمز برولین به گروه اروسمیت ایده نوشتن ترانه «نمی‌خواهم هیچ‌چیز را از دست بدهم» داده است.

لیست بلندبالای تمام شام‌هایی که خورده اشتهای شمارا تحریک خواهد کرد. فهرستی از کیک‌های شکلاتی لذیذ تا تکه پیتزاهای نیویورکی و خرچنگ‌هایی باپوست نرم، خربزه‌های شیرین، ساندویچ بوقلمون با ترشی برانستون (که محبوب همسرش است) و بستنی قهوه برزیلی.

می‌گوید: «از همان بچگی و دورانی که در خانه‌های دولتی زندگی می‌کردیم عاشق غذا بودم. آشپزخانه کوچکی داشتیم و من عاشق پختن کاپ کیک وانیلی بودم که رویش شکلات تلخ می‌ریختم.»

عکسی از کودکی باربارا استرایسند

منبع تصویر، BARBRA STREISAND / INSTAGRAM

توضیح تصویر، خانم استرایسند از کودکی می‌خواست بازیگر شود: «هیچ‌وقت به‌سادگی گریه‌ام نمی‌گرفت اما در سالن سینما می‌توانستم بگذارم اشک‌هایم جاری شوند.»

استرایسند در بروکلین بزرگ شد و یکی از اولین خاطراتش آواز خواندن درراه پله‌های مجموعه آپارتمانی‌شان است:

«وقتی پنج یا شش‌ساله بودم، با دختری که دوستم بود در لابی ساختمان آواز می‌خواندیم. آکوستیک این سالن طوری بود که به صداهایمان اکو می‌داد. صدایی عالی‌ بود.»

اما زندگی خانوادگی او سخت بود. پدر باربارا وقتی او ۱۵ ساله بود در اثر خونریزی مغزی فوت کرد و خانواده را در فقر گذاشت. باربارا در کودکی یک بطری آب گرم را به شکل عروسک درآورده بود و شب‌ها آن را بغل می‌کرد تا به خواب برود.

وقتی چند سال بعد مادرش ازدواج کرد، شرایط زندگی با حضور پدرخوانده برای استرایسند بهتر نشد. پدرخوانده فروشنده اتومبیل دست‌دوم و مردی سرد و ظالم بود.

«اصلاً به یاد ندارم هیچ‌وقت سؤالی از من کرده باشد. اینکه حالم چطور است؟ مدرسه چطور است؟ هیچ‌چیز.»

می‌گوید: «نه او و نه مادرم انگار هیچ‌وقت من را نمی‌دیدند. او اصلاً متوجه علاقه شدید من به اینکه می‌خواهم بازیگر شوم نمی‌شد و ناامیدم می‌کرد.»

سال‌ها بعد دوست ترانه نویسش مرلین برگمن گفت همان سال‌های اولیه باعث شد استرایسند به مسیری کشیده شود که او را در مرکز توجه قرارداد.

او می‌گوید: «وقتی در کودکی عشق بی‌قیدوشرطی که به آن نیاز دارید دریافت نمی‌کنید، سعی می‌کنید آن را در مسیر زندگی‌تان به دست بیاورید.»

خانم استرایسند می‌گوید: «این یک تحلیل فوق‌العاده‌ بود. واقعاً آگاهی‌بخش است.»

از فرق سر تا پا غرق در دلار

او در ۱۶ سالگی خانه را ترک کرد و به‌عنوان منشی مشغول به کار شد و هم‌زمان آخر هفته‌ها به‌عنوان راهنما در تئاتر کار می‌کرد تا بتواند آخرین نمایش‌های برادوی را ببیند.

می‌گوید: «فکر می‌کنم حقوقم ۴.۵ دلار بود. همیشه چهره‌ام را پنهان می‌کردم چون فکر می‌کردم شاید یک روز آدم مشهوری شوم.»

«خنده‌دار نیست؟ دلم نمی‌خواست وقتی مردم من را روی پرده سینما می‌بینند یادشان بیفتد همان دختری هستم که به صندلی تئاتر راهنمایی‌شان می‌کرد.»

رؤیای باربارا عاقبت در سال ۱۹۶۰ شروع به واقعی شدن کرد. در این سال او در یک مسابقه استعدادیابی در یکی از بارهای همجنسگرایان در منهتن شرکت کرد. جایزه این مسابقه ۵۰ دلار و یک شام مجانی بود و استرایسند به هردوی این‌ها احتیاج داشت.

او اجرایش را با یک ترانه کلاسیک برادوی به نام زنبوری که خوابیده آغاز کرد. وقتی ترانه تمام شد، سالن را سکوتی همراه با بهت و حیرت فراگرفته بود و بعد ناگهان موجی از تشویق و دست زدن به دنبال آن سرازیر شد. آن شب، دوست‌دختر تایگر هینز کمدین به او گفت: «دخترجان، از فرق سرتا پایت را غرق در دلار می‌بینم.»

حرف او درست از آب درآمد. استرایسند برای اجرای برنامه در تمام کلوپ‌های محله گرینویچ نیویورک رزرو شد. آدم‌های مشهور، شرکت‌های ضبط موسیقی و مدیرهای برنامه تئاتر‌های مختلف به این اجراها جذب شدند. یکی از این مدیران به نام آرتور لورنتس او را برای اجرای نقش کوتاه کمدی در نمایشی به نام می‌توانم از عمده‌فروشی برایت تهیه کنم استخدام کرد.

در اولین شب اجرای نمایش، تک ترانه‌ای که استرایسند خواند با چنان استقبالی مواجه شد که آن‌طور که نقل‌شده تماشاگران پنج دقیقه ایستاده برای او دست می‌زدند. اما نقش بعدی او در تئاتر بود که او را تبدیل به ستاره‌ای مشهور کرد.

نمایش دختر بامزه که برداشت آزادی از داستان زندگی کمدین وودویل به نام فنی برایس بود، یکی از آن موارد نادری است که زندگی یک بازیگر زن با نقشی که بازی می‌کند، یکی می‌شود.

برایس هم مانند استرایسند دختر جوان و یهودی بود که بااراده‌ای قوی و سخت‌کوشی به ستاره‌ای بدل شد که موفقیتش دلیلی جز متفاوت بودنش نداشت.

این نمایش به لطف ترانه‌هایی چون مردم و برنامه‌ام را به هم نزن، نقدهای مثبتی دریافت کرد و نامزد دریافت هشت جایزه تونی شد. اما استرایسند نتوانست از این موفقیت تمام و کمال لذت ببرد چون سیدنی چاپلین (پسر چارلی چاپلین) که نقش مقابل او را داشت، تلاش می‌کرد تمام توجه را به خود جلب کند و بازی استرایسند را زیر سایه بازی خود ببرد.

باربارا استرایسند و سیدنی چاپلین

منبع تصویر، PENGUIN RANDOM HOUSE

توضیح تصویر، دختر بامزه برای استرایسند شهرت آورد اما رابطه‌اش با ستاره نقش مقابل سیدنی چاپلین مشکلات زیادی داشت

او با به یادآوردن خاطرات سر تکان می‌دهد، می‌گوید: «حتی دوست ندارم درباره‌اش حرف بزنم.»

«او یکی از کسانی بود که کشش عجیبی به من داشت و وقتی به او گفتم دلم نمی‌خواهد با او ارتباط نزدیک داشته باشم، طوری عکس‌العمل نشان داد که واقعاً ظالمانه بود.»

«وقتی روی صحنه حرف می‌زدم، شروع می‌کرد به زیر لبی حرف زدن. کلمات وحشتناکی به زبان می‌آورد و دیگر به صورتم نگاه نمی‌کرد. می‌دانید وقتی در حال بازی روی صحنه هستید، بسیار مهم است که به بازیگر مقابل نگاه کنید و به آن واکنش نشان دهید.»

«واقعاً تأثیر خیلی بدی روی من داشت. هرلحظه باید فکر می‌کردم الآن چه کلمه زشتی به زبان خواهد آورد. واقعاً گیج شده بودم.»

این تجربه ناخوشایند به آنجا کشید که استرایسند دچار ترس از صحنه شد و باعث شد تا ۲۷ سال نتواند در هیچ کنسرتی حاضر شود. اما حتی وقتی اجرای زنده را کاملاً کنار گذاشت، همکاران مرد همچنان برایش مشکل‌آفرین باقی ماندند.

والتر متیو سر صحنه فیلم سلام دالی فریاد می‌زد: « باد شکم من بیشتر از تمام بدن تو استعداد هنری دارد.» فرانک پیرسون، کارگردان فیلم ستاره‌ای متولد می‌شود و برنده اسکار به‌شدت به نسخه ۱۹۷۶ این فیلم که خودش کارگردانی کرده بود حمله کرد و استرایسند را متهم کرد که جنون کنترل کردن دارد و تمام‌وقت ،نماهای نزدیک از صورتش درخواست می‌کرده است.

استرایسند تندیس اسکار را در دست دارد

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، استرایسند اولین اسکارش را برای اقتباس سینمایی فیلم دختر بامزه در سال ۱۹۶۹ برد. او این جایزه را به‌طور مشترک با کاترین هپبورن برنده شد
استرایسند پشت دوربین فیلمبرداری

منبع تصویر، PENGUIN RANDOM HOUS

توضیح تصویر، فیلم سینمایی ینتل، پروژه‌ای بود که برای استرایسند اهمیت خاصی داشت و ۱۵ سال تلاش کرد تا ساخت آن به جریان بیفتد.
استرایسند همراه با رابرت ردفورد

منبع تصویر، COLUMBIA PICTURES

توضیح تصویر، فیلم «آن‌طور که بودیم» که در آن استرایسند با رابرت ردفورد بازی می‌کرد یکی از موفق‌ترین فیلم‌های رمانتیک ۱۹۷۰ است

مردانی که از اعتمادبه‌نفس بالای او احساس تهدید نمی‌کردند، مجذوب آن می‌شدند. عمر شریف نامه‌هایی پراحساس و طولانی برایش می‌فرستاد و التماس می‌کرد از همسرش جدا شود. پادشاه چارلز او را زنی فوق‌العاده جذاب توصیف کرده که جذابیت جنسی‌اش زیادی دارد و مارلون براندو در اولین دیدار با بوسیدن پشت گردن استرایسند ، خودش را معرفی کرد.

مارلون براندو به او گفت: «نمی‌توان پشتی چنین زیبا داشت و بوسیده نشد.»

استرایسند در کتابش می‌گوید: «برای یک‌لحظه قلبم ایستاد. عجب جمله‌ای!»

در دهه ۶۰ و ۷۰ استرایسند توقف‌ناپذیر بود. در کنار موزیکال‌های سینمایی ، در نقش‌هایی در فیلم‌هایی چون تازه چه خبر دکتر، جغد و گربه ملوس و نقش‌هایی در فیلم‌های رمانتیک موفقی مانند آن‌طور که بودیم ظاهر شد. هم‌زمان به‌عنوان خواننده و ترانه‌سرایی موفق ترانه‌های مشهوری مانند زنان عاشق، همیشه‌سبز، دیگر اشک کافی است پرفروش‌ترین ستاره زن موسیقی تمام دوران شد.

او در سال ۱۹۸۳ اولین فیلمش به نام ینتل را کارگردانی کرد. این اولین فیلم هالیوود بود که در آن‌یک زن هم نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان بود.

فیلم داستان زن یهودی ارتدوکسی را روایت می‌کند که خودش را به‌عنوان یک پسر جا می‌زند تا بتواند تلمود را بخواند. این موضوع شاید تمثیلی از برابری جنسی زنان و مردان بود. وقتی استرایسند برای نوشتن فیلم‌نامه فیلم حقوق نگرفت، این تمثیل معنادارتر هم شد. او برای کارگردانی حداقل حقوق رایج را گرفت و مجبور شد نصف حقوقش به‌عنوان بازیگر را دریافت کند.

اما وقتی برای فیلمبرداری به بریتانیا رفت تمام آن رفتارهای جنسیت زده تمام شد.

او می‌گوید: «آن موقع شما در بریتانیا یک ملکه و یک نخست‌وزیر زن، مارگارت تاچر را داشتید. به عبارتی به نظر می‌رسید زن بودن من در اینجا تهدیدآمیز نبود.»

«باکمال تأسف باید بگویم در همان دوران ایالات‌متحده آمریکا بسیار با بریتانیا تفاوت داشت. مردم سرد و بی‌اعتنا بودند.»

استرایسند در سال ۲۰۱۶ از باراک اوباما مدال آزادی را دریافت می‌کند

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، استرایسند در سال ۲۰۱۶ از باراک اوباما مدال آزادی را دریافت می‌کند

استرایسند در کتابش از فرصت استفاده می‌کند تا بعضی برداشت‌ها و افسانه‌هایی را که درباره او به‌عنوان زنی مشهور وجود داشته است توضیح بدهد و حل‌وفصل کند. او خودش را به‌خوبی تبرئه می‌کند و داستان‌هایی از شجاعت و پشت‌کاری که در زندگی به خرج داده است تعریف می‌کند . خصوصیاتی که همیشه با خودآگاهی و شوخ‌طبعی همراه بوده است.

او هنوز هم گاهی مثل ستاره‌ها رفتار می‌کند. مثل وقتی‌که به مدیر شرکت اپل تلفن زد و از اینکه سیری آیفون نام او را اشتباه تلفظ می‌کنند شکایت کرد.

شکایت او این بود: «اسم من با حرف ز نوشته و خوانده نمی‌شود. درستش این است: استرای- سند. سند مثل ماسه به انگلیسی. از این ساده‌تر چطور می‌شود توضیح داد؟»

«تیم کوک آدم خیلی دوست‌داشتنی‌ است. او برنامه سیری را تغییر داد تا اشتباه تلفظش درست شود. شاید این‌یکی از فایده‌های مشهور بودن است!»

استرایسند و برولین ماه جولای امسال ۲۵ سالگرد ازدواج خود را جشن گرفتند

منبع تصویر، BARBRA STREISAND

توضیح تصویر، استرایسند و برولین ماه جولای امسال ۲۵ سالگرد ازدواج خود را جشن گرفتند

باربارا استرایسند که حالا ۸۱ ساله است می‌گوید این کتاب خاطرات نقطه پایان دوران کاری اوست. هر دو پروژه سینمایی که دهه پیش می‌خواست شروع کند – فیلمی درباره زندگی مارگارت برک وایت عکاس و دیگری فیلم موزیکالی درباره کولی‌ها- ناموفق ماندند.

او حالا برنامه‌اش این است که در خانه بماند.

می‌گوید: «می‌خواهم تمام و کمال زندگی کنم. سوار کامیون شوهرم شوم و فقط بگردم و اگر امکانش باشد بچه‌هایم دوروبرم باشند.»

«وقتی بچه‌ها کنارم هستند زندگی برایم پر از خوشی می‌شود. آن‌ها دوست دارند با سگ‌ها بازی کنند و به آن‌ها خوش می‌گذرد.»

«راستش را بخواهید من در زندگی زیاد خوش نگذرانده‌ام و حالا می‌خواهم بیشتر خوش باشم.»