http://www.bbcpersian.com

08:54 گرينويچ - پنج شنبه 01 مه 2008 - 12 اردیبهشت 1387

خاطره ای از ابوطالب مظفری
شاعر و نویسنده افغان در مشهد

'می گفتند خون تالارها و زینه ‌های قصر را فرا گرفته'

من آن روزها نوجوان سیزده ساله ای بودم و سال قبل صنف ششم مکتب محله باغچار را به اتمام رسانده بودم و قرار نبود در بهاری که از راه می‌رسد به مکتب بروم. یادم هست آن روزها سخت مریض بودم، تب سختی داشتم و کابوسهای وحشتناکی می‌دیدم. یکی از کابوسهای همیشگی ام در موقع تب و بیماری این بود که تنم مثل گلولهی آتشی می‌شد و به فضای بیکران شلیک می‌شد و این برایم بسیار وحشتناک بود.

تازه از دام این بیماری نجات یافته بودم و داشتم دوران نقاهت را سپری می‌کردم که کودتای هفت ثور اتفاق افتاد. چند شب قبل رادیوی پدرم، از شورش هایی در کابل و از جمله کشته شدن یک نفر به نام میراکبر خبر داده بود. بعد چند نفر در همین رابطه دستگیر شدند و سرانجام در یک شب رادیوی کابل برنامه های رسمی خودش را قطع کرده و یکسره مارش نظامی پخش می‌کرد. نوعی موسیقی که من آن را خیلی خوش داشتم. طنین محکم و حماسی داشت که تا آن روز نشنیده بودم.

هر از چند گاهی گوینده ای می‌آمد و با لحن پر طنین و مردانه‌ای، از اتفاق شگفتی خبر می داد. در روستای ما خبر دهن به دهن پخش می‌شد و کسانی که رادیو داشتند و به اصطلاح اخبار را می فهمیدند به دیگران تبصره های مفیدی می‌دادند.

در این میان پدرم نقطه‌ مرکزی این جمع ها بود، زیرا هم رادیو داشت و هم از این ماجراها سر در می‌آورد. کودکی در سن و سال من فقط می‌دانست در کابل جنگ یا همان کودتا شده است اما کودتا چیست دیگر حکایت سر بسته‌ای بود.

شنیدن چنین خبرهایی در تاریخ عمر ما و نیز پدارن ما نادر می‌نمود. مردمی که از ترس حکومت نمی‌توانستند به همدیگر چپ چپ نگاه کنند، حالا می‌شنیدند در پایتخت کشورشان رئیس جمهور و تعداد بسیاری کشته شده بودند.

شنیده می‌شد که خون، تالارها و زینه (پله) ‌های قصر را فرا گرفته و تا هفته‌ها کسانی که می رفته اند این خون ها را می‌دیده اند. گفته می‌شد هواپیماها و تانک های غول پیکر به خیابان ها آمده اند و کاخ دلگشا را هدف قرار داده اند. گفته می‌شد که داوود خان را بعد از تمامی اعضای خانواده اش و حتی اطفال خردسالش کشته اند.

چند روزی گذشت و سرانجام همان صدای محکم و مردانه یک شب در پایان یک تحلیل سیاسی این بیت را خواند که هیچگاه فراموشش نکردم:

به یک گردش چرخ نیلو فری
نه نادر به جا ماند و نه نادری

می گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست و اینگونه شد. آن بهار خونین به بهارهای خونین دیگری پیوند خورد و سال های بسیاری را خونین کرد. تا قبل از آن، تاریخ ما بچه ها از جنگ فقط جنگ دهقان ها در مزرعه ها و جنجال چوپان ها در کوهپایه ها را شنیده بودیم و از اسلحه یک تفنگ تاجدار دیده بودیم که پدرم داشت و هراز چند گاهی آن را از نو روغن می زد و پاک می کرد و باز محکم می‌بست برای روز مبادا.

اما از همین بهار بود که دیگر حکایت تانک و توپ و جنگ و کشتن و آوارگی حکایت هر کوی و برزن شد و نقل هر محفل و بازار شد.

بعدها ما به ایران مهاجر شدیم. در آنجا سالی یکی دو بار، مهاجرین در میدان بزرگ شهر مشهد تجمع می‌کردند و یک مسیر طولانی و از قبل تعیین شده را پیموده و به گوشه‌ ای در حوالی حرم امام رضا گرد می‌آمدند. یکی شعر می‌خواند یکی مقاله و دیگری هم سرود و سرانجام کسی می‌آمد و سخنرانی داغی می‌کرد و قضیه تا سال دیگر ختم می‌شد.

اتفاقاً در یکی از این همین راهپیمایی‌ها بود که من بیت‌هایی از مثنوی "سوگنامه‌ بلخ" خودم را سرودم و همانجا دادم به دست آنهایی که بر روی وانت شعار می داند، آن شعر بخوانند و من ابتدا در خیال خودم شاعر شدم.

در این راهپیمایی‌ها، دو روز بنام روزهای سیاه نامگذاری شده و تقبیح می‌شد: یکی همین هفت ثور بود و دیگری شش جدی روز تجاوز شوروی به افغانستان.