http://www.bbcpersian.com

11:09 گرينويچ - سه شنبه 21 مارس 2006

محمد کاظم کاظمی
شاعر و نويسنده

آنگاه که شاعران بهاريه های حزن می سرودند

بهار آمده‌، اما درخت‌، گورِ گل است‌
درخت پير که در بارش گلوله شکست‌

بهار آمده‌، در قريه آب خوردن نيست‌
و چاه و چشمه و کاريزها پر از مرده ‌است‌

بهار آمده‌، خورشيد گور تاريکی است‌
که دفن گشته در آن‌، هرچه آفتاب ‌پرست‌

شکنجه‌گاه سياه ستارگان شده است‌
زمين رفته به بالا و آسمانی پست‌

بهار آمده تا ديوها بگردانند
پياله‌های پر از خون‌ تازه دست‌به‌دست‌

اين‌ غزلی است از محمدشريف سعيدی شاعر امروز افغانستان که در آن‌، نگاهی یأس‌آلود به بهار حس می‌شود.

ولی اين فصل‌، از ديرباز فصل محبوب و مطلوب شاعران ما بوده است‌. از آن هنگام که رودکی می‌سرود "آمد بهار خرم‌، با رنگ و بوی طيب‌" تا وقتی که اقبال لاهوری فرمود "خيز که در کوه و دشت خيمه زد ابر بهار"، نگاه شاعران به اين فصل همواره طرب‌زا بوده است‌.

اما چرا وقتی به شعر معاصر، به ويژه شعر امروز افغانستان می‌رسيم‌، اين نشاط و طرب را در بهاريه‌ها حس نمی‌کنيم‌؟

نی قاصد بهشت‌، نه پيک بهار بود
پايان انتظار، فقط انفجار بود

به نظر می‌رسد، يکی از دلايل علاقه ويژة شاعران کهن ما به بهار، وابستگی شديد زندگی انسان ديروز به طبيعت بوده باشد.

انسانهای آن روزگار، غالبا کشاورز بودند و زمستان برای آنان فصل رکود و رخوت بود و در خانه نشستن‌، تا با رسيدن نوروز باز بر سر کار شوند.

فصل زمستان برای انسان ديروز، سخت و مشقتبار بود، به‌ويژه وقتی که با کمبود آذوقه و مواد سوختی توأم می‌شد.

راهها بند می‌آمد، سفرکردن سخت و گاه ناممکن می‌شد و تفريحات کودکان و جوانان محدودتر از هميشه بود.

برای شاعران‌، به ويژه شاعران درباری‌، اين محدوديت مضاعف بود، چون بسياری از شاهان به پايتخت زمستانی خود کوچ می‌کردند و دربار بی‌رونق می‌شد. شکارگاه راکد بود و جشنها و تفرجهای شاهانه که موجب سرايش مديحه‌های بهاری می‌شد، تا رسيدن بهار معطّل می‌ماند.

در شعر افغانستان‌، نگاه به بهار از اين‌هم یأس‌آميزتر بوده است‌.

جنگهای ويرانگر چنان رنگ نشاط را از جامعه زدوده بود که شاعر آرزوی نرسيدن بهار می‌کرد.

شادروان خليل الله خليلی بود که می‌گفت‌:

گوييد به نوروز که امسال نيايد
در کشور خونين‌کفنان ره نگشايد

بلبل به چمن نغمه شادی نسرايد
ماتم‌زدگان را لب پرخنده نشايد

خون می‌دمد از خاک شهيدان وطن‌، وای‌!
ای وای وطن‌، وای وطن، وای‌!

البته در شعر خليلی‌، اين برخورد با بهار، يک وجه هنری هم دارد، يعنی شاعر نوعی آشنايی‌زدايی کرده است‌. به واقع ايجاد تضاد و تقابل ميان پديده‌های خوشايند دنيا و مصايبی که بر سر ملت افغانستان آمده بود، از دستاويزهای بيانی خليلی بود و او غالبا می‌کوشيد خواننده شعرش را از تصوير يک صحنه خوشايند، به سوی واقعيتی تلخ در کشور خويش پرتاب کند.

در آن سالها، او در غالب شعرهايی که برای تفريحگاهها و جايهای ديدنی دنيا سروده است‌، ناگهان به فضای داخل افغانستان گريز زده و از اين تضاد، بهره هنری و احساسی برده است‌.

همين عملکرد هنری را بعدا در شعری از سيدابوطالب مظفری هم می‌بينيم‌.

او در غزلی بهاری که به همزبانان تاجيکستانی‌اش تقديم کرده‌است‌، در عين خوشايندی بهار، وضعيت کشور خويش را هم ترسيم می‌کند:

بهار آمد، بساط سبزه فکند
زمستان را لباس ژنده برکند

ميان باغ‌، قمری‌ غزلگوی‌
مرکب‌خوان تصنيف خداوند

ببين برف از سر آن قله کوچيد
ببين‌، "بابا" ز سر واکرده سربند

جهان حال خوشی دارد به نوروز
دريغا حال خلق مانده در بند

شکسته‌مردمی کز ديرسال است‌
به روی خود نديده يک شکرخند

بهارا! ناز کم کن‌، چانه کم زن‌
بهای اين لب پرخنده‌ات‌، چند؟

بهارا! نوبهار بلخ تلخ است‌
بياور از سمرقند خودت قند

اما بايد پذيرفت که نگاه تاريک به بهار در ميان شاعران امروز افغانستان‌، خالی از زمينه‌های عينی و واقعی هم نبوده است‌. به راستی گاه بهار برای مردم ما مصيبتهايی همراه داشت‌.

شايد اين سخن‌، در ابتدا اغراق‌آميز باورنکردنی به نظر آيد، ولی واقعيت همين است که اگر در روزگارانی‌، زمستان فصل تعطيلی تفرج و شکار و ساز و سرود بود، در ساليان اخير در افغانستان‌، اين جنگها بود که با سردی هوا به رکود مواجه می‌شد و با آب شدن يخها و باز شدن راهها، مردان جنگ باز بر سر کار می‌شدند.

به واقع بهار نه تجديد بزم‌، که تجديد رزم بود. پس در چنين وضعی هيچ عجيب نيست اگر شاعر افغانستان آرزو کند که هيچ‌گاه بهار نيايد.

اما فرق اين آرزو با آرزوی استاد خليلی اين است که آنجا بيشتر يک آشنايی‌زدايی هنری در کار بود، ولی اينجا يک واقعيت عينی نيز با بی‌رحمی تمام خود را بر شعر تحميل می‌کند.

اين شعر از شاعر جوان محبوبه ابراهيمی‌، مؤيد سخنی است که ما اينک به اجمال از آن گفتيم‌:

دشتها و تپه‌های دهکده‌
باز لانه تفنگ می‌شود

باز هم بهار شد، برادرم‌
کشت و کار و گله را رها گذاشت‌

خسته شد، شکسته شد به کوه زد
رفت و از خودش غمی به جا گذاشت‌

باز هم کنار چشمه بين ما
از ستاره و بهار ياد شد

سال پيش‌، اول بهار بود
قبرهای دهکده زياد شد

بايد اين بهار هم درختها
رختهای نو دوباره تن کنند

خوش به حالشان که نيستند مثل ما
سال نو به جانشان کفن کنند

آی بچه‌های ده‌! دعا کنيد
تا خدا بهار را نياورد

تا هميشه برف باشد و کسی‌
جنگ را به خانه‌ها نياورد

اما بهار امسال در افغانستان چگونه خواهدبود؟

آيا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند*



*: بيت پايانی، از محمد کاظم کاظمی، شاعر مهاجر افغان و نويسنده اين نوشتار است.

بازگشت به صفحه افغانستان