06:12 گرينويچ 2007 ,24 سپتمبر
ناجيه وحيد
دامن پيراهن گلدار شازيه، حين ساعتيری با ليمه پاره شد، او سخت پريشان بود که با پيراهن دريده چگونه به ساعتيری ادامه دهد.
ليمه با حسرت گفت: کاش تار وسوزن می بود تا دامنت را می دوختم!
شازيه دست زدن به تار وسوزن راخطرناک خواند، چون سن شان خورد است، می ترسد سوزن افگار شان نکند .
د راين وقت بنجاره والا وارد، کوچه شده و مشکل آنها را می پرسد. ليمه از پاره شدن دامن شازيه می گويد.
بنجاره والا تار وسوزن را از خورجين کشيده و دامن شازيه را کلان کلان کوک می زند .
بعدا بنجاره والا، درمورد چيستانِی که با خودآورده از اطفال می پرسد: رنگ اش به رنگ آسمان، درپايش کته ريسمان .
بنجاره والا آنها را تشويق نموده وبرای شان يک يک دانه کمان موی تحفه می دهد و به کوچه ديگر می رود .
حبيب رمهِ را می بيند، فکر می کندکه صد تا باشد. می خواهد حساب شان کند، مگر امان دوستش ، بر شمارش او شک دارد.
او از اطفال می خواهد تا هرکدام به نوبه از 30تا 40 را بشمارند، به همين ترتيب اطفال می توانند تا عدد 100شمارش را بی آموزند.
بنجاره والا برای اطفال يک يک دانه طياره پلاستيکی تحفه ميدهد و از آنها ميخواهد شمارش را تا عدد صد، با دوستان خود نيز کار کنند خود به کوچه ِ ديگر می رود.
نسيم در حالی که برای پشک خود نان می دهد، به فرزانه می گويد که پشک اش زياد نان می خورد.
بخوانيد و بخنديد! ![]() |
کسی نان می خورد ،پشک اش ميو ميو کرد، او گمان برد حيوان بيچاره هم گرسنه است و پارچه نان خود را برايش انداخت. همين که خواست لقمه دگرنان را به دهن فرو ببرد، پشو بازهم ميو ميو کرد .
او بار دگر لقمه نان خود را برای پشک انداخت و تا خواست آخر ين لقمه نان را بخورد، بازهم پشو ميو ميو کرد، مرد قهرشده ،پشک را به جای خود نشاند وخودش به جای پشک نشسته و ميو ميو را آغاز کرد.